|
|
با اینکه صبح ۹ بیدار شدم و بعد هم خوابیدم هر چی بیدار بودم به زور بود و مادرم نمیذاشت بخوابم الان دارم هلاک میشم از خواب. اما به خودم قول دادم به این وضع فایق بیام و گرنه کارم ذاره. یه مطلب دیدم جائی توی یه سایت که کتابهائی را معرفی کرده بود. آدرسش را میذارم. این متن برام جالب بود. «ای انتظارپس کی به پایان میرسی و چون به پایان رسی بی توچگونه توانم زیست» «اندره ژید » http://www.bookclub.blogfa.com اگه من دو روز بر این خواب عجیب غلبه کنم شاید امیدی باشه. باور کنین الانم خوابم. اما نباید زیاد بخوابم. نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط دریاماهی خواب گرچه بی صدا ترین ترانه بود تشنگی بهانه بود من به خوابهای کوچک تو اعتماد داشتم راستش من دیروز تا حالا نزدیک ۵ ساعت بیدار بودم. یعنی از پریشب که رفتم تو رختخواب دیروز ۹ بیدار شدم تا ۱ بعد خوابیدم ۵ بیدار شدم ۷ خوابیدم تا ۹ امروز الانم هنوز خواب آلودم. چرا گمونم پشه تسه تسه نیشم زذه عجیبه اصلا بیدار نیستم. همین الانم بیشترین فکرم خوابه چرا نمیدونم. اما یه جور خاصی راحتم. مادرم معتقده من دارم فکر و خیالهای بی خود می کنم. خواهرم معتقده من باید برم دکتر شاید اوره خونم بالاست. خود هیچ اعتقادی جز خوابیدن ندارم. قرار شده نذارن من بخوابم و باید خودم را سرگرم کنم. حوصله ندارم برم بیرون در حالی که کلی کار دارم. با اینکه دیروز هم به وب سر زدم وقتی بیدار بودم و یادداشتها را دیدم درست متوجه نشدم. ممنون که به من سر می زنین. شاید باور نکنین و همین الان که می نویسم اگه چشمم را ببندم خوابم اینم یه مدل زندگیه دیگه. من که همه زندگی غیر آدمیزادی بودم .اینم روش. اون از عشق. اون از کار. اون از نتیجه هردو. اینم از................. باز خوبه خوابم میره مشکل دیگه ای نیست. گمونم تلافی بی خوابیهاست
به عکسهای سابق سری زدم. دشت لاله، ارسباران و... به امید شور زندگی و هیجان. بدتر شدم نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط دریاماهی خیلی وقتها پیش . وقتی هنوز ..............
پی نوشت: چه زود میشه فراموش کرد و یه عشق را بالا آورد و جاش را به دیگری داد!!!!!!!!!!! یا شاید چه راحت و ساده میشه مدعی بود و گند زد به هیکل طرف مقابل و با کسی دیگه بود و با شجاعت گفت همینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر هم میشه احمق بود و انتظارش را کشید.؟!!!!!!!!! نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط دریاماهی امروز از صبح خودم را مشغول یه گزارش کردم که چند روزه درگیرشم. الکی تا وقت بگذره. هنوز شبها راحت نمی خوابم. این مزید بر علت شده و کلافه ام می کنه. بعد از کار گزارش سری به پوشه های داخل کامپیوتر زدم و نمیدونم کی و کجا، از کدوم سایت. این مطلب را کپی کردم که مطمئنم واسه صاحب اثر پیغام گذاشتم. اگه نذاشتم و دید من به خاطر نمیارم کی بوده ولی با اجازه اش اینو میذارم توی وبلاگ
بايد فراموشت کنم
تو با من سر ناسازگاری گذاشته ای شدید!!!! و من صبور شده ام عجیب!! با حرفهایت دل ثانیه ها را میشکنی چه برسد به دل من!!!ببین........!!! گوش کن....!!من دارم سعی میکنم ارام... ارام ... به تو نزدیک شوم ...وتو داری اهسته اهسته مرا از دست میدهی....!!اهسته اهسته
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط دریاماهی یه نیم ساعت هست که تصمیم داشتم بخوام. رفتم توی رختخواب اما دریغ از خواب. کلافه بودم. اومدم نت. فکرم آشفته است و به مدد کابوسهای شبهای قبل تمام صورتم تب خال زده. کلی خوشگل شدم. هی با خودم حرف زدم و تلاش کردم به هیچی فکر نکنم. نشد. کمی عادت کرده بودم به اینکه فکرم را منحرف کنم از مسائل گذشته. اما یه دفعه کابوس هام برگشت. چرا نمیشه باور کرد مرده و دیگه نیست. چون مشابه داره یا چون من عدت کردم یکی هی به من رو دست بزنه و نارو. آخ که هنوز از زرنگی بازی که سرم در آوردند میسوزم. هنوز حرفهای بی تو دلخوشی و زندگی ندارم و.... داغم می کنه. چه رو دستی خوردم. یادآوری این حرفها و روابطی که هرگز به خاطر این مسائل حتی کم رنگ نشد چه برسه قطع و میدونم همه آخر هفته ها اگر نه بیشترش باز ادامه داره و .......... داره دیوانم میکنه. هرچی میگم به درک. نمیشه. این نه بخاطر اوناست. به خاطر خودمه که بازنده بودم با همه ادعام. سالهای سال پشت هیچ بودم و دلحوش به سراب. آخ که چقدر دلم می خواد ببینم میسوزن. خدا روی آرامش بهشون نده چه با همن چه بی هم. چرا نفرین نکنم؟ من همیشه تلاش کردم کم نذارم. دوست داشته باشم و واسه موندنش از همه چیزم گذشتم دست آخر منو به هیچ فروخت. حتی نخواست یه ذره فکر کنه مسئوله. لابد ادعا می کنه همه تلاشش را کرده و الانم به خاطر آرامش منه. همه حرفهاش را (توجیه) از حفظم. آخ اگه خدا یه حالی به من میداد. چی میشد. اما این روزا خدا هم صبوری می کنه. شایدم میگه نقصیر منه. خودم را دست کم گرفتم واسه کسی که دنیاش کسی دیگه بود و من نفهمیدم. خیلی آشفته ام. واسه خودم. واسه رفته هام. واسه آنچه ناباورانه پیش اومد. واسه اون کسی که عشق را بلد بود و به خاطر عدم فهم دیگران بر باد رفت. واسه جوانی که دیگه پیش نمیاد. واسه فرصتها. واسه همه چیز دلم میسوزه. کاش می شد خوابید و دیگه فردائی نبود. یا دست کم خاطره ای. کی می دونه الان که من این حال را دارم مسببین ماجرا در چه حالن؟ ساعت ۱۰ تا ۱۰.۳۰ گپ شبانه را زدن اگه با هم نباشن. و حالا یکیشون خوابه و اون یکی اگه کار کنه با فراغ بال مشغول. تف به زندگی. تف به سرنوشت که آدم را خوار چه چیزها و کسائی که نمی کنه. آخ اگه خدا به من یه نگاه می کرد و یه حال می گرفت از بعضیها چها که نمی شد. دیگه حتی دلم هم که می شکنه بی فایده است. قد نفرین و آه ملت نیست که ازش می ترسیدن.
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط دریاماهی سلام آبی دیشب همه اش کابوس دیدم. خواب دیدم برگشتم خونه پیش تو. از در که اومدم همه چیز عوض شده بود. نگام نکردی. حالم خیلی بد بود مثل اون موقع که پوچ خانم بود. نشستم. هر جا نگاه می کردم وسایل اون بود. یه مانتوی طوسی با شال آویزون بود. توی کمد چند دست لباس مهمونی و وسایل شخصی و ... نگات کردم گفتی مثل همیشه است همینه که هست خونه اشه. من کاری نمی تونم بکن. من مبهوت که اینجا چه می کنم و گریان مثل همیشه. نگات کردم و پرسیدم بازم. از رنج من لذت می بردی و روی حرف و رفتار و حضور اون تاکید. داشتم خفه می شدم. نمیتونستم از خونه بیام بیرون. همه جا اون و وسایلش بود و خنده تو که مدام می گفت آره مال اونه . اون هست. اینجا مال اونه. همه چیزمه و.... من گریه می کردم و دنبال راه خروج بودم. اما نبود. تا بیدارشم و این کابوس سر بیاد صدای قلبم را می شنیدم. اگه فقط چند ثانیه دیرتر بیدار شده بودم. هرگز کس نمی فهمید چرا من و قصه ام تمام شدیم. خیلی حیف شد. امروز همه اش اذیت بودم حتی حالا. کاش می مردم. همین.
آدرسی که گذاشتی خودش مسدود بود. مرسی نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط دریاماهی در کمال ناباوری بعد از مدتها من در اثر یه اشتباه کوچیک دوباره به شدت افسرده و بیمارم و بیماریم که حالا شده حساسیت شدیدا اذیتم می کنه. حالم خوب نیست و افکارم پراکنده اس. از یه طرف ناراحت خودمم از طرف دیگه نمی دونم چرا وبلاک امین را فیلتر کردن. گمان می کردم فقط من قاطی می کنم. نمیدونم چه بلائی سرش اومده طفلکی. غیر همه این مسائل من دوباره درگیر مسئله ای شدم که نمیدونم چطور میشه حلش کرد و علاوه بر اینها حافظه خوب من داره از دست میره و فراموشی گرفتم. دیگه همین روزاست که باید مودبانه برم تیمارستان خودم را معرفی کنم. از بی حوصلگی اومدم نت. حالا هم حوصله نوشتن ندارم. نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 توسط دریاماهی تو را خدا اگه کسی را دوست ندارین به دروغ بهش نگین دوستش دارین. نذارین همه هست و نیستش تباه دروغ و هوس شما بشه تو را خدا اگه کسی را دوست دارین اما نمی تونین کنارش باشین بهش نگین. نذارین آینده اش از دست بره و نابود بشه برای خدا با دیگران بازی نکنین و همه فرداشون را ازشون نگیرین. یادتون باشه طرف مقابل آدمه و حق داره زندگی کنه و آینده داشته باشه. یه عمر در به درش نکنین. برای خدا و ................... نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 توسط دریاماهی كنار قطره ي اشكم هزار خاطره دفن اين قدر خاطره داريم كه گويی قد يك قرن هرچي عشقه توي دنيا من مي خواستم مال ما شه ....... نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 توسط دریاماهی از صبح تا حالا از بیکاری به همه فایلهام سر زدم و نگاهی کلی بهشون انداختم. واسه خالی نبودن عریضه هم شعر فریدون را گذاشتم. اینکه حالم چطوره و بقیه مسائل بماند. دیگه چاره نیست. اما خیلی دلم می خواست واسه همیشه بخوام و تمام شه. نه از سر نا امیدی و کم آوردن که حس می کنم با دنیا دیگه کاری ندارم. امتحانهای دانشجوهام هم تمام شد و دیگه قصد کار کردن ندارم. یه مدت استراحت شاید یه کم وضع را عوض کنه. از تکرار آنچه ناراحتم می کنه پرهیز می کنم. امیدوارم این قصه زود زود تمام شه. نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط دریاماهی |
||||||||||||