|
|
تظاهر میکنم که ترسيدهام نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390 توسط دریاماهی داشتم برای گذراندن ساعتهایی که بعضی وقتها خوره است، نگاهی به وبلاگهایی که می شناسم مینداختم. توی هر کدومش یه جریانی از عشق و اندوه هست. اندوهش را می شناسم، عشقش را نه. جایی کسی نوشته بود، پارسال این موقعها بود که خدا تو را به عنوان کادوی تولدم به من داد. شب یلدا پیش دوری تو هیچه. جون خودم نوشته بود. اونم چی یه آقا نوشته بود. فکرش را بکن نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390 توسط دریاماهی امروز برای سپاس و قدردانی از تمام کسانی آمده ام که قلب مرا شکستند تا ناتوانی خویش در دوست داشتن را پنهان کنند. سپاسگزارم از همه آنان که از همه توان خود برای تحقیرم استفاده کردند تا حقیر بودنشان آشکار نگردد. سپاسگزارم از همه کسانی که شجاعت نشان دادن نفرت خویش را نداشتند و در پوستین دوست به من زخم زدن. ممنونم از همه کسانی که سبب شدند من از مسیر سرنوشتی که شاید برایم بهتر می بود خارج شوم و در جایگاه امروزم بایستم. قدردان همه کسانی هستم که در شکستن من پیروزی خویش را جستجو کردند. همه این اندوهها و دردها را به جان خریده ام و پاس می دارم. چرا که اگر شکستنها نبود من تجربه پیروزی ها را نمی شناختم. اگر خیانت نبود من وفا را نمی آموختم. اگر حقیرها را ندیده بودم به تفاوت بین بزرگ بودنها و نبودنها پی نمی بردم. اگر دوست نماها را ندیده بودم، دوست را باز نمی شناختم. اگر آدمهایی که حرف می زنند را نمی دیدم عمل کردن را نمی آموختم . اگر ترسها را ندیده بودم نمی دانستم شجاعت هنر است سپاسگزارم که با همه آنچه نمی دانستید مرا درس زندگی دادید. حالا میدانم دل شکسته زیباتر است. شجاعت می خواهد نفرتت را بگویی و بزرگی می خواهد کسی را نشکنی. حالا می دانم که توانایی در صداقت است و دوست داشتن. آدمهای حقیر حتی خودشان را هم ندارند چه برسد به شجاعت و مهرورزی خدایا از همه دردهایی که به من دادی تا درسهایم باشند سپاسگزارم. حتی اگر معلم من دشمنم بود. نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 توسط دریاماهی به زودی یکسال دیگر بزرگ می شوم و به آستانه چهل سالگی نزدیکتر. به زودی تبریکهای تولدم خواهد رسید. هدیه و لبخند و جشن. میدانم چه کسانی به من تلفن می کنند و چه کسانی هدیه می فرستند و حتی میدانم چه کسانی فراموش می کنند تبریک بگویند. به زودی یکسال دیگر تمام می شود و من در حالی که میدانم امسال تولدم خالی از حضور عزیزترینم است به همه لحظه ها و اتفاقات تن میدهم. چه روز تولدی است امسال برای من. پدر نیست و کسی که فکر می کردم می تواند تنهایی هایم را پر کند. امسال تنهاترم از همیشه. تنهاتر از همه روزهایی که می شناختم. دیگر عاشقانه ترین ترانه زندگیم نیست تا با جشن تولدم از اینکه مرا به دنیا هدیه داده است دستش را ببوسم و بگویم که چقدر خوشبختم که فرزند او هستم. به زودی کمتر از دو روز دیگر من 38 ساله می شوم. در حالی که جشن سی و هشت سالگیم همراه با لبخند تلخی است که از تمام گریه های دنیا دردناکتر است. پدر من 38 ساله شدم، سر بدار و روز تولدم را تبریک بگو. مرا ببوس. این روزها تنهاتر از همه روزهایی هستم که می شناسم. این روزها تمام گذرها برای شکستن من بوده اند نه برای ساخته شدنم. من بزرگ شده ام. نگاه کن، به سادگی 38 سال از روز برفی تولدم گذشت و حالا سیاه بر تن به استقبال سی و هشتمین سالی می روم که مرا به زندگی تو داد. در آستانه 4 ماه از رفتن تو. پدر من به دنیا آمده ام تا اندوه نبودنت را به دوش بکشم و لذت داشتنت را. مرا ببوس و تولدم را تبریک بگو. فرزند تو به زودی 38 ساله خواهد شد. نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 توسط دریاماهی چه زود می گذرند روزها و چه زود عادت می کنیم. به خودم قول داده بودم به تنها چیزی که عادت کنم عشق باشد و تنهایی. این دو را می شود تحمل کرد و از عادتشان شاعرانه ساخت. اما نخواسته ام و نمی خواهم که تو را حتی برای لحظه ای فراموش کنم. نخواسته ام خاطره شوی که خاطره بودن از مرگ بدتر است. حالا که نیستی و صدای پایت دیگر در حیاط خانه نمی پیچد. حالا که همه به نبودنت عادت کرده اند یا شاید تظاهر. من هر روز بیشتر به تو فکر می کنم. بیشتر به خلوتم می آیی و بیشتر باور می کنم عاشقت بوده ام. این اشکهای تمام نشدنی. این اندوه، این بی تابیها یعنی تو عاشقانه ترین ترانه منی. گفتند بعد از تو دوباره رنگها را بشناسم. جدالی است در قلبم. من بی تو، فقط سیاه می شناسم و بس. بی تو من فقط تنهایی می شناسم و عاشقانه های مدام. بی تو من اندوه می شناسم و گریه. اصلا چه اهمیت دارد که چه چیز را می شناسم. مهم تویی. تو که ترانه عاشقانه منی. نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 توسط دریاماهی اینجا منم و سکوت و بیرون صدای طبل است و عزا، برای مردی که هرگز شناخته نشده است و معیار شناسایی اندیشه هایش لیوان آب است. مردی که هیچ کس به درستی نمیداند برای چه برخاست و مرگ را انتخاب کرد. مردی که همه از تنهاییش می گویند و از چرایی تنهاییش کسی خبر ندارد. سالهاست که این طبلها و علامتها و سرودنها هست و دلیل نیست. سالهاست که آب می نوشیم و سلام میدهیم و نمیدانیم چرا. تنها تشنگی ملاک حسین بودن است و تنهایی. بی آنکه به یاد بیاوریم که مظلومیت برادرش کم از مظلومیت حسین نیست. اگر حسین تشنه بود، هفتاد و دو تن یار داشت. اما حسن تنها بود و اندوه تنهاییش همیشه بر تاریخ پنهان ماند. هیچ فکر نکردیم که فریاد مانده در تاریخ زینب از کجاست. تردید نکردیم که تشنگی بهانه است. روح حسین تشنه وفای به عهد بود و لبش تشنه آب. به تشنگی لبش مدام فکر کردیم و به تشنگی روحش لحظه ای درنگ نکردیم. ما فراموش کردیم نفس قیام چه بوده است و ساده لوحانه به ظاهر مسئله سالهاست چسبیده ایم نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 توسط دریاماهی صبوری کن دلم بازم صبوری نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390 توسط دریاماهی این روزهای که اندوه مدام کنار دستم می نشیند و مرا همراهی می کند، نمیدانم چرا دارم از همه چیز انتقام می گیرم. از لحظه ها با بی تفاوتی، از کارها با انجام ندادن و .... می نشینم پشت سیستم و مدام موسیقی هایی که گوش نمیدهم دانلود می کنم. چه بشود، نمیدانم اما انگار کمی حالم را بهتر می کند. ته دلم خالی است و همه عاشقانه هایم در ابهامی عجیب فرو رفته است. تو رفته ای و زندگی جاریست. حتی عشق به تو. اما من به شدت ترسیده ام. از همه آنان که برایم همه چیز بوده اند و این لحظه نیستند، بیشتر از تنهایی که بعد از تو می فهمم ترسیده ام. از خودم ترسیده ام که مبادا کم آورده باشم و تسلیم اندوهی شوم که سایه ام شده است. از دستهایی که پیش از این آنقدر دوستانه بود که مرا به وجد می آورد و این روزها سرد است ترسیده ام. ترسیده ام از همه اتفاقاتی که افتاده است و نیفتاده است. اینهمه مرا دور می کند. مدام پشت سیستم می نشینم و هیچ کاری از دستم بر نمی آید حتی انتظار کشیدن. فقط بارانی ام. باران مدام عزیز مثل روزهای بودنت برایم کمی امید و عشق بیاور. بیشتر از آنکه بدانی این روزها محتاج آنم نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 توسط دریاماهی پدر رفت. ۱۴ روز است که رفته است. آرام، بیصدا و بی خداحافظ. جگرم سوخت. می سوزد و آرام نمی شود. پدر رفت و من بی تابم. این روزها، روزهای اتفاقات ناگهانی بود. کسی آمد و من را آشفته کرد و ناگهان نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. پدر رفت و مرا به تنهایی کشاند. برف ناگهان بارید. زندگی انگار به شکلی عوض شد این روزها که نه تمام می شوند و نه به سکون میرسند. بد جور دارد دلم را می سوزاند. کاش اینجا انتهای ماندن بود همیشه دیر رسیده ام و همیشه دلم شکسته است. بارالها گر من بد کنم، تو بد مجازات دهی، پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 توسط دریاماهی چشم میدوزم به چهره آشنای دختر درون آینه گیسوانش را بافته است و می خندد. درست شبیه خنده های من. از او می پرسم هنوز نوشتن می داند؟ بعد از سکوت، بعد از باور نداشتن عشق، بعد از تمام آنچه رخ داد. هنوز از پریشانی گیسویش در باد عاشقانه می سراید؟ هنوز بوی دریا و جنگل برایش نشانه است؟ هنوز بلد است بایستد و نترسد یا...؟ فقط می خندد. انتهای نگاهش احترام به جمله یک دوست است "سکوت قلبت را بشکن، دوباره بنویس" می آید و می نویسد. اما هنوز نمیدانم در چنته اش، چیزی مانده است که بهانه نوشتن باشد؟ از دختر درون آینه باز بپرس آیا نوشتن میداند یا سکوت را می توان ادامه داد؟
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390 توسط دریاماهی |