|
|
همراه شو عزیز
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط دریاماهی روي تخت دراز کشيده بودم. با لباس آبي نرمي که هميشه پوشيدنش يه حس خوبيه. يه لحظه نزديکاي صبح چشمم را باز کردم روي پاهام حس سنگيني بود. نگاه کردم سرت روي پاهام بود و با دستات پاهام را گرفته بودي. نگاهت کردم و سعي کردم تکون نخورم که بيدار نشي. چشمت را باز کردي و لبخند زدي و باز خوابت رفت. يه حس عجيبي توي تنم بود و با نگاه به چهره آرومت که خواب بود و فکر تو دوباره گرم خواب شدم. دستهات را دور پاهام حس ميکردم و سرت را روي پام. از اينکه بودي و کنار من غرق در لذت بودم وخوشي آخ من فداي اون چشمات و لبهاي کوچولوت بشم. شيريني عجيبي توي دلم بود يکهو دلم ريخت. بيدار شدم و تو رفته بودي من باز تنها دراز کشيده بودم روي زمين و بالشم خيس بود مثل همه لحظه هاي بي تو بودن چه کسي پاي برگشت تو را گرفت؟!!! نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی این شعر را دیروز دوستی به من تقدیم کرد من تقدیم می کنم به دوست عزیزم با سپاس از فرهاد عزیز و آزروهای خوب براش سنبله عزیز بگذار ساده و صمیمی این شعر را به شما هدیه کنم نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط دریاماهی حالا آنقدر غریبهایم نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی این را طنز آخر روز بخونید و از من خرده نگیرید که من ننوشتم نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط دریاماهی کی میدونه چی پیش میاد. من مدت هست که اصلا خودم داره یادم میره. امروز دوستم رفت تا یه قصه ۱۲ ساله را با توجیه این مسئله که حق طلاق با مرد بوده و هست تمام کنه. میدونم داغونی عزیز اما گاهی باید رشته ها را پاره کرد. دیروز بچه ها می گفتن مثل ابر بهار گریه می کرد. من نبودم. مدتی هست سر کار نمیرم. داشتم دیوونه تر می شدم. آخه دیونه بودم. آخه چرا؟ واقعا اون همه عشق که بخاطرش با خانواده و همه و همه می جنگیم به این سادگی تمام میشه؟ دلم می خواست از شوهرش بپرسم همه سختی که کشیدی بدستش بیاری واسه این بود که بخاطر چیزه دیگه ای آتیشش بزنی؟ حقش بود؟ هی با خودم فکر کردم چرا اینهمه بی رحمانه؟ جوابی نداشتم. وقتی دوستم گریه می کرد و می گفت دلم از این میسوزه که عشقش نشبت به من تمام شد باز هم جوابی نداشتم. همه چیز ساده تموم میشه و راحت. بعد هم از نگاه یه مرد خب اتفاقی بود تمام. هر کسی راه خودش. برای یه زن هزار تا سئوال و یه دنیای نامطمئن. ملیحه جان من نمیدونم چی باید بگم و چکار کنم. این چند وقت به تو و همه چیز و خودم و ...فکر کردم. حرف و نظرهای همه را شنیدم. اتیشم زدن که گفتن التماس می کنم. داغ به دلم نشست از حرفهای مختلف.اما گذشتم. برای تو اما نسخه نمی تونم بپیچم. من دوباره صورتم بهم ریخته و روز از نو و روزی از نو. شاید مدتی نیام. هرچند اگه بخاطر ملیحه نبود بازم نمیومدم وب شاد باشین. واسه ملیحه نازنین دعا کنین. نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریاماهی |