تبليغاتX
آفتابگردان (تنها از من تو مانده ای)










همراه

همراه شو عزیز


این درد مشترک هرگز


جدا جدا


درمان نمی شود


نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


خواب

روي تخت دراز کشيده بودم. با لباس آبي نرمي که هميشه پوشيدنش يه حس خوبيه. يه لحظه نزديکاي صبح چشمم را باز کردم روي پاهام حس سنگيني بود. نگاه کردم سرت روي پاهام بود و با دستات پاهام را گرفته بودي. نگاهت کردم و سعي کردم تکون نخورم که بيدار نشي. چشمت را باز کردي و لبخند زدي و باز خوابت رفت. يه حس عجيبي توي تنم بود و با نگاه به چهره آرومت که خواب بود و فکر تو دوباره گرم خواب شدم.

دستهات را دور پاهام حس ميکردم و سرت را روي پام.

از اينکه بودي  و کنار من غرق در لذت بودم وخوشي

آخ من فداي اون چشمات و لبهاي کوچولوت بشم.

شيريني عجيبي توي دلم بود

يکهو دلم ريخت.

بيدار شدم و تو رفته بودي

من باز تنها دراز کشيده بودم روي زمين

و بالشم خيس بود

مثل همه لحظه هاي بي تو بودن

چه کسي پاي برگشت تو را گرفت؟!!!


نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


تقدیم به یک عزیز

این شعر را دیروز دوستی به من تقدیم کرد

من تقدیم می کنم به دوست عزیزم

با سپاس از فرهاد عزیز و آزروهای خوب براش

سنبله عزیز بگذار ساده و صمیمی این شعر را به شما هدیه کنم
این شعر را یکی از دوستان شاعر من آقای فرهاد قاضی گفتند
مهم نیست که قلبا برای کیست
مهم اینه که من قلبا به شما تقدیمش می کنم
لبخند میزنی و غزل تازه می شود
مفعول و فاعلات و فعل تازه می شود
نفرین گریه های تو ملموس می شود
وقتی که خنده های حُبل (هبل) تازه می شود
انگشت می کشم به سر زلفهای تو
حس می کنم که شوق بغل تازه می شود
شیرین خبر رسید که در کوههای دور
از خنده تو نرخ عسل تازه می شود
سیمین ترین بهانه من، بهترین فروغ
قیصر که مرده است، بدل تازه می شود
خوابیده ای کنار من آرام و بیصدا
بیدار می شوی و ازل تازه می شود


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


غریبه

حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو ماه را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
...بوسه بزنم


نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


این را طنز آخر روز بخونید و از من خرده نگیرید که من ننوشتم
اما بامزه است
همگی خسته نباشید

جغرافياى خانم ها
خانم ها در سن ۱۸ تا ۲۱ سالگى ، مانند آفريقا يا استراليا هستند : نيمه كشف شده، وحشى، با زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى.
در سن 21 تا ۳۰ سالگى، مثل امريكا يا ژاپن هستند: كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل .
در سن 30 تا ۳۵سالگى، مانند هند يا اسپانيا هستند: بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زيبايى هاى خود.
بين سن 35 تا ۴۰ سالگى، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند: بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمه ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند .
در سن 40 تا ۵۰ سالگى، مثل يوگسلاوى يا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پيشين اند. و به باز سازى كامل نياز دارند .
بين 50 تا ۶۰ سالگى، مانند روسيه يا كانادا هستند: بسيار پهناور آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما سرماى زياد، خلايق را از آنان مي رماند..
در سن 60 تا ۷۰ سالگى، مانند انگلستان يا مغولستان اند: با يك گذشته ى درخشان و بدون آينده .
بعد از ۷۰ سالگى، شبيه آلبانى يا افغانستان اند: همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به سراغ شان نمى رود.
جغرافياى آقایان
از 18 تا 50 سال مثل ايران راهنما و حلال مشکلات دنيا ولي در كار خود مانده .
در سن50 تا 65 سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال يافته شوروی سابق: با یک گذشته ی درخشان.
بعد از 65 سالگى، شبيه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام مي گذارند





نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


برای دوست خوبم ملیحه و تنهائی های بی نهایتش

کی میدونه چی پیش میاد. من مدت هست که اصلا خودم داره یادم میره. امروز دوستم رفت تا یه قصه ۱۲ ساله را با توجیه این مسئله که حق طلاق با مرد بوده و هست تمام کنه.

میدونم داغونی عزیز اما گاهی باید رشته ها را پاره کرد. دیروز بچه ها می گفتن مثل ابر بهار گریه می کرد. من نبودم. مدتی هست سر کار نمیرم. داشتم دیوونه تر می شدم. آخه دیونه بودم. آخه چرا؟

واقعا اون همه عشق که بخاطرش با خانواده و همه و همه می جنگیم به این سادگی تمام میشه؟

دلم می خواست از شوهرش بپرسم همه سختی که کشیدی بدستش بیاری واسه این بود که بخاطر چیزه دیگه ای آتیشش بزنی؟ حقش بود؟

هی با خودم فکر کردم چرا اینهمه بی رحمانه؟

جوابی نداشتم.

وقتی دوستم گریه می کرد و می گفت دلم از این میسوزه که عشقش نشبت به من تمام شد باز هم جوابی نداشتم.

همه چیز ساده تموم میشه و راحت. بعد هم از نگاه یه مرد خب اتفاقی بود تمام. هر کسی راه خودش. برای یه زن هزار تا سئوال و یه دنیای نامطمئن.

ملیحه جان من نمیدونم چی باید بگم و چکار کنم. این چند وقت به تو و همه چیز و خودم و ...فکر کردم.

حرف و نظرهای همه را شنیدم. اتیشم زدن که گفتن التماس می کنم. داغ به دلم نشست از حرفهای مختلف.اما گذشتم. برای تو اما نسخه نمی تونم بپیچم.

من دوباره صورتم بهم ریخته و روز از نو و روزی از نو.

شاید مدتی نیام.

هرچند اگه بخاطر ملیحه نبود بازم نمیومدم وب

شاد باشین.

واسه ملیحه نازنین دعا کنین.


نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب



منابع آموزش زبان انگلیسی