|
|
دلم یه عشق می خواد یه دوست کسی که به دلتنگیهام سر به زنه کسی که بود و نبودم واسش مهم باشه و تنهائی من براش مسئله دلم کسی را می خواد که با دیدن اسمش روی موبایلم دلم بلرزه کسی که بهانه باشه واسه موندن واسه رفتن دلم یه عاشقی می خواد یه دنیا محبت و کلی دلیل دلم یه تپش می خواد یه عالمه آرزو و خیال یه کسی را می خواد که واسش زندگی کنه بخنده، گریه کنه دلم یه عشق می خواد با یه عالمه انتظار شور انگیز یه کسی که وقت تنهائی بهش فکر کنم به من فکر کنه یه کسی که لحظه هاش پر کنم، لحظه هام را پر کنه یه تکیه گاه واسه خستگیم، واسه خستگیش یه کسی که بهش خرفم را بگم کسی نزدیکتر از من به خودم دلم به عشق می خواد یه عشق........ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط دریاماهی برنگرد،
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط دریاماهی تصمیم گرفتم عکسشو قاب کنم بذارم روی دیوار تصمیم گرفتم خیلی دوستش داشته باشم بیشتر از قبل نصمیم گرفتم بهش ثابت کنم که خیلی برام عزیزه و مهم تصمیم گرفتم هر روز براش گل بیارم یا نه اصلا براش یه گلدون بخرم بذار لب آشپزخونه تا باهاش حرف بزنه تصمیم گرفتم عکسشو بذار درست روبروم روی دیوار تا هر صیح باهاش حرف بزنم، بگم چی خواب دیدم بگم چقدر براش تلاش می کنم تا هیچ کس موقعیتش را خراب نکنه تصمیم گرفتم هر روز صبحم را با اون شروع کنم عاشقش باشم و نذارم تنهائی باعث بشه داشتنش یادم بره یا کسی بخواد جاش را بگیره تصمیم گرفتم همه حرفهام را بهش بگم بذارم توی تمام لحظه های زندگیم جا پیدا کنه تا جای هیچ کس نمونه تصمیم گرفتم خیلی خیلی دوستش داشته باشم تا گریه یادش بره تا بی تابی را نشناسه تا بخنده همیشه تا انتظار یادش بره و همه لحظه هاش عاشقانه باشه تصمیم گرفتم بذارم زندگی کنه، فقط و فقط با من
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط دریاماهی بعد از اين آشيانت هر كس است، باش با او، ياد تو ما را بس است نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 توسط دریاماهی گاهی وقتها آدم در حق خودش چه ظالمه!!!! و من در حق خودم خیلی ظالم بودم، واسه یه انتخاب، واسه یه لحظه عشق و واسه یه خواستن همه چیز زندگیم را به باد فنا دادم. نه اینکه الان افسرده ام یا.... نه اصلا . اعتراف به اشتباه شجاعت می خواد. منم دارم این یه قلم را. امروز عصر وقتی بر می گشتم خونه توی بارون، به تنهائی خودم فکر کردم و به از بین بردن تمامی حوادث خوبی که می تونست باشه. به خالی بودن دلم و دستم. به این روزهای بی آرزوی روز مره، به همه اونچه داشتم و رفت، به....... امشب یه دوست قدیمی با من تماس گرفت و کلی صحبت کردیم. از روزهای گذشته پرسید. از امروز. پرسید هنوز همون شکلی؟ گفتم نمی دونم، شاید. ازم پرسید هنوز هم مثل قدیما می نویسی. گفتم:نه. پرسید هنوز هم چشمات همون شکلیه؟ نمیدونم چرا یهو دلم ریخت و جواب دادم آره. بعد از تماس اومدم پای کامپیوتر و یه عکس قدیمی و یه عکس جدید را گذاشتم کنار هم و گریه پشت گریه. اصلا غیر ارادی بود/ با خودت چه کردی؟ ۴ سال عمری نیست. اینهمه تغییر کاش گفته بودم که دیگه حتی چشمی نمونده. چقدر ظالمم من برای خودم. چقدر لعنت به من نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط دریاماهی
پرنده گفت: من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.& انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت:راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت: نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت: غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشانم رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه پشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آن وقت رو به خدا كرد و گريست.
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط دریاماهی قول بده که خواهی آمد نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 توسط دریاماهی از مدتها پیش از وقتی که تو نبودی و من نبودم خیلی عادتها را ترک کردم خیلی چیزها که دوست داشتم قبل از تو یا با تو درخت خرمالوی خانه تو هنوز هست؟ من بعد از سالها، آخرین بار که یادم نیست کی و کنار تو خرمالو خورده بودم، امسال تنها خرمالو خوردم و مزه اش اصلا یادم نبود گس نبود، شیرین نبود اصلا انگار تازه بود مزه اش یادم رفته بود دوست دارم این میوه را، با اینکه بعد از تو سالها از در خانه که بیرون آمدم روبرویم درختش بود برای خودم عجیب بود. این اولین شروع بعد از نبودن تو و نبودن من بود.
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط دریاماهی قرار نبود آن وقتهای تو جایشان را با این وقتهای من عوض كنند، قرار نبود عشق من مثل گیلاس، بوسه، عیدی ، تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشه. قرار نبود كسی سختش باشد بگوید « دوستت دارم». نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط دریاماهی بیچاره دلم دکتر برایش نیم ساعت
که اگر صدای شرشرباران بشنود
چه خوب کردی ! میدانی ساده تر است نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط دریاماهی جمعه و عصر جمعه همیشه اندوهی داره و امروز سخت تر، امروز یهو به یه دلیل خاص قلبم درد گرفت. بعد از مدتها دوباره دچار تپش قلبم و اونقدر شدید که آروم نمیشه. به اندازه تمام خاطره ها دلتنگ و باندازه تمام وجودم گریستم. اما آروم نمیشم. عجیبه. من که زنده ام و زندگی در جریان چرا اینهمه ناراحت؟ از پنجره بیرون را نگاه کرد. چیزی منتظر نگاه من نبود تمام خاطره ها را مرور کردم. جائی نیافتم حالا با غروب جمعه کسالت آور و غمگین بی هیچ کس حتی خودم تنها نشسته ام با ضربان قلبی که در ثانیه هزار بار تندتر می کوبد تا اندوه مدامی را ثابت کند/من امروز یه اندازه دنیا دلتنگم و غمگین نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 توسط دریاماهی من به آمار زمین مشکوکم، اگر این شهر پر از آدمهاست،
پس چرا این همه دلها تنهاست نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط دریاماهی الان داره بارون میاد اونقدر دلم گرفته که نگو و بدتر از دلگرفتی، اینکه من حسود شدم. سری به وبلاگ یه دوست زدم که خیلی دوست داشتم می تونستیم با هم کنار بیام اما نشد. چیزی نوشته بود که من ناخود آگاه حسادت کردم. فکر نمی کردم اینجوری شده باشم. وقتی اون حس را در خودم دیدم بر خود رفته ام گریه ام گرفت. حالا هم با چشمی تر می نویسم چقدر بده از چیزی بدت بیاد و ببینی مبتلا شدی دیوانه کننده است خدا کنه این رفتار زشت نباشه، خدا کنه ظرفیت من بالا بره خدا کنه بتونم شعور کافی داشته باشم دلم یهو گرفت و آسمون ابری و بارون این اندوه را چند برابر کرد. لعنت به من به من که بعد از یه اشتباه خودم را جمع نکردم و پشت سر هم اشتباه می کنم.. لعنت به من نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط دریاماهی تصمیم گرفته ام همه عاشقانه ها را در سطل زباله بریزم به همین سادگی تاریخ انقضایشان گذشته است حالا مگر به عشق هم تاریخ انقضا می خورد؟ بله عشق هم تاریخ انقضا دارد به قلب نگاه کن همان نقطه حک شده است تا ریخ انقضا .... به همین سادگی نگاه پر تعجب به من نکن همین است دیگر مرد دلیل نمی خواهد مرگ من بی تقصیرم نه اینکه من کاری کرده باشم نه گاهی دق می آورد قلب باز هم به همین سادگی حالا که از انقضا گذشته است باید در سطل زباله بندازمش به همین سادگی نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط دریاماهی قد كشیده ام نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط دریاماهی در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط دریاماهی بدبختی روزهائی بود که ما کنار هم زجر کشیدیم شبهائی که من می نشستم تا تو با اون حرف بزنی روز شنبه ای بود که اومدم خونه و ..... روزهائی بود که تو می رفتی کرج شبهائی بود که من درد می کشیدم با پوچ خانم و تو با اون هم آغ.... روزهائی بود که من بی رحمانه تو را متلک بارون می کردم تو بی انصافانه منو زجر میدادی بدبختی همه اون بودن و نبودنها بود همه اون چیزا که ما را از هم گرفت اون گریه های پنهون و آشکار اون همه شکست پشت سر هم به همه اش اگه فکر کنی بدبختی و خوشبختیهاش یادت میاد خوشبختی به اون پیچیدگی نیست که فکر می کنی اینو وقتی فهمیدم که یه صبح بعد از یکسال انتظار تو، یکی دو روز بعد از سالگرد آشنائیمون دیدم دیگه شکل واقعی ندارم و از شدت اندوه شاید سکته کرده ام. وقتی تمام صورتم کج بود و من تنها با قیافه ای از دیدنش خودم توی آینه وحشت برم میداشت رفتم دکتر و اون از حضور تنهای من متحیر بود. اونوقت فهمیدم من خوشبختم که هستم و می تونم کارهای خودم را انجام بدم. هیچ کس نبود. من بودم اما. قوی و آروم. و هیچ کس نفهمید که اون چی بود و چرا رخ داد. اما من فهمیدم و دم نزدم. اون وقت بود فهمیدم که من خوشبختی را غلط تعریف کردم. پیچیده نیست. دور نیست. همیشه با ماست باید نگاهش کنیم. شاید تعاریف تو متفاوته و تعریفهای من ساده. اما اگه مثل من یه روز می دیدی همه چیز به سرعت یه پلک زدن از دست میره. اگه همیشه یه چیزهائی را به دوش می کشی که بخاطر بی دلیل خواستنته باور خواهی کرد. میشه ساده تر تعریفش کرد. بعد از اون روز من باورهام عوض شد و فهمیدم بهاش من بودم. حالا من مثل همیشه ام. اما این ظاهر همیشه من نیستم. کلی عوض شده. میدونم مثل همیشه حرفهام و احساسم برات قابل باور نیست. اما حالا بیشتر از اونکه غمگین بشم. می ترسم که فکر کنم و اون اتفاق باز تکرار شه. وقتی نتونی بخندی، آب نتونی بخوری. قاشق توی دهنت نره. پلک نزنی و شب و روز چشمت باز باشه. اشک نداشته باشی و مصنوعی برات بریزن. حس کنی یه چشم مصنوعی داری. حس درد نداشته باشی و بعدش که داری خوب میشی نه خواب داشته باشی و نه آرامش از شدت درد. به دیوار سر بکوبی باور کن دیگه اهمیت نمیدی. اونوقت به باور این رسیدم که خدا انسان را توی درد آفرید. من شبهای زیادی بی خواب بودم. اما کمتر شبی پیش اومده که حتی نتونم سر روی بالش بذارم چون حتی روی بالش هم درد دارم. حالا که می خوابم. از خدا شاکرم. از دوباره خندیدنم. از چشمی که حالا می تونه خودش اشک بریزه و بسته میشه. بخاطر همه چیز. این خوشبختی نیست چیه؟ اونا که گفتم بدبختی نیست چیه؟ امیدوارم جواب گرفته باشی. هرچند من هرگز تو را مجاب نکرد نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط دریاماهی نگاه می کنم هیچ چیز از روز اول در من تا امروز که چند اسفند و اردیبهشت گذشت و نبودنهای ما از سال به سالها رسید عوض نشد. در من هنوز عاشقانه هست. هنوزم قلبم می تپه، هنوز هم بلدم دوست بدارم. هنوزم... از نوشتنهام بوی برگشتی حس نکن. انتظار نمی کشم. دیگه کهنه شده. رفتیم تا برای خودمون دنیایی بسازیم که آرامش از دست رفته را بر گردونه. از اینجا هم اگه متوجه شده باشی کم کم دارم میرم. این بلاگ برای تو وبهانه ها بود. اگه گاهی می نویسم به من خرده نگیر. من هنوز زنده ام. حالا جائی دیگه برای من و بی بهانه می نویسم. جائی فقط برای من. ما همیشه خوشبخت بودیم. با هم و بی هم. خوشبختی خودم ما هستیم که بودیم و خواهیم بود. خوشببختی لبخند های ماست. نگاههای پر محبتی که هنوز هست. خوشبختی دستهای مهربان توست، قلب تپنده من. خوشبختی همیشه بود. خوشبختی بد خلقی من بود که به حقارت هر دو تن ندادم. تعهد تو بود که در تنگنا موندی. خوشبختی تمام ستاره های دیوار بود. خوشبختی همون چند تار مویی بود که نگه داشتی. خوشبختی شوق دیدن درخت خرمالوی حیاط بود که منو به یادت میاورد و ذوق دیدن ستاره های نارنجی که تو را به خاطرم میاره. خوشبختی تمام پیاده روی از خونه منه تا خونه تو و نگاه به چراغهای روشن خونت. خوشبختی همون دلهره عبور من از کوچه توست و ترس دیدنت. خوشبختی یاد آوری توست و دغدغه های من. خوشبختی منم، توئی که هنوز گاهی یادمون عاشق بودیم. خوشبختی منم که یادم رفته ناراحت بودم یا نه، عذاب کشیدم یا نه، اندوه بود یا نه، فقط یادم هست انتظار بلد بود. عشق بلد بود. چشم بلد بود. جیبهام پر مهربانی بود و دستهام پر عشق خوشبختی یعنی خود ما که هنوز هم گاهی حتی گاهی به هم فکر می کنیم دیگه از گذشته و خاطره ها ناراحت نمیشم. اما از همشون می ترسم باور می کنی؟ راست میگی ما بلد نبودیم یعنی من بلد نبودم که عذاب ندم. دوستی توی نظرات پرسیده چرا وقتی صادقیم ما را رها می کنن؟ آبی براش جواب داری؟ نامش را نمیارم اما تو که صادق بودی جوابش را براش بنویس نوشته: سلام دوست عزیز نوشته پست شما رو خوندم فکری در رابطه با نوشته شما به ذهنم رسیدشما می فرماید قرار بوده صادق باشیم.ببخشید دخالت میکنم البته این جمله رو برای همونی که خودتون میدونین نوشتید من فقط یه سوال دارم.و نمی گم هم که منظورم از سوالم شما هستی.اما چرا با هر کی صادق میشیم.یعنی با تمام وجود دوسش داریم.خیلی ساده و و با شرم و حیا میایم حرفمونو میزنیم.میگیم فلانی من شما رو دوست دارم.چرا طرف تا اینو میفهمه فوری دیگه محل نمیذاره و جوابی به ادم نمیده.ایا غیر از اینه که فقط میخوایم پاک و ساده در یک رابططه سالم کسی رو دوست داشته باشیم تا میفهمه بهش علاقه مند شدیم فوری پاشو میکشه کنار و حتی معمولی ترین سوال ها رو هم جواب نمیده.بخدا اگر ازش سو استفاده ایی هم شده بود حد اقل دهن به اعتراض باز میکرد اما چون فهمیده دوسش داریم دیگه محل نمیذازه.ایا اگه حرف دلمونو نمیگفتیم و تنها به بهانه های مختلفی باهاش حرف میزدیم در وجود خودمون حس عجیبی پیش نمیومد.؟یه چیز گنده که تو گلوت گیر میکنه یه حرف نگفته گه خب اگه ادم نگتش تبدیل میشه به یه بغض سنگین.
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط دریاماهی امشب اصلا مثل اینکه بین من و خواب آشتی نیست برگرد سر خونه زندگیت. اسفند هم خیلی زود تموم میشه و اسفندها. بیا با ما بساز. ببین دیگه نمی نویسم .... شاید یه روز باقی چیزا هم درست شد
حالا کجاست ببینه که من ................
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط دریاماهی برای تو که هر غروب جمعه دلتنگی و با یاد تنهائی های هر دوی ما بعد از بی هم بودن دارم دق می کنم، تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام، همش بی قرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم تو چشمای کی خیره شم خودم را توش ببینم تو که نیستی به کی بگم چشاش روم نبنده به کی بگم یه کم نازم کنه که بم نخنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم دارم دق می کنم تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام، همش بی قرارم دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط دریاماهی سلام اي كهنه عشق من نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط دریاماهی تقصير تو نبود نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط دریاماهی تکليفِ تمام ترانههای من
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط دریاماهی یا من به خوابهای رنگی تو دیر می رسم یا تو به خواب خط خطیم سر نمی زنی نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط دریاماهی آمدم سلام کنم سری به شمعدانی ها بزنم بروم سلام شمعدانی ها هنوز پشت پنجره انتظار می کشین؟ من دست بر داشتم اینجا نسیم دیگر نیست نمی شود برای تنهائیهایتان پیغام گذاشت نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط دریاماهی رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط دریاماهی واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم واسه کشتن غرورم به تو مدیونم تو که حرمتو شکستی پای عهدت ننشستی گرچه بازم تو نیازم لحظه هام بد می بازم واسه اینکه شاد نیستم به تو مدیونم اینکه از غم می نویسم به تو مدیونم اینکه بی جونم و سردم اینکه بی روحم و زرد پی آرامشی که بردی و من پیش می گردم به تو مدیونم به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه به تو مدیونم منو دادی به بی بها بهانه به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه به تو مدیونم شکستی حرمتو شب و من و ماه به تو مدیونم کم آوردی و رفتی اول راه به تو مدیونم عزیز واسه این حال مریضم اگه مثل برج سنگی جلوی چشات میریزم به تو مدیونم به تو مدیونم غررمو شکستی عین شیشه به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه به تو مدیونم منو دادی به بی بهاء بهانه به تو مدیونم و دین مو ادا می کنم حتما نشونت مدیم چه رنجی داره هر چی کردی بامن واسه اینکه تو خجالت محبتات نمونم جونمو میدم و می بینی پای حرفمم می مونم
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 توسط دریاماهی همراه شو عزیز
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط دریاماهی روي تخت دراز کشيده بودم. با لباس آبي نرمي که هميشه پوشيدنش يه حس خوبيه. يه لحظه نزديکاي صبح چشمم را باز کردم روي پاهام حس سنگيني بود. نگاه کردم سرت روي پاهام بود و با دستات پاهام را گرفته بودي. نگاهت کردم و سعي کردم تکون نخورم که بيدار نشي. چشمت را باز کردي و لبخند زدي و باز خوابت رفت. يه حس عجيبي توي تنم بود و با نگاه به چهره آرومت که خواب بود و فکر تو دوباره گرم خواب شدم. دستهات را دور پاهام حس ميکردم و سرت را روي پام. از اينکه بودي و کنار من غرق در لذت بودم وخوشي آخ من فداي اون چشمات و لبهاي کوچولوت بشم. شيريني عجيبي توي دلم بود يکهو دلم ريخت. بيدار شدم و تو رفته بودي من باز تنها دراز کشيده بودم روي زمين و بالشم خيس بود مثل همه لحظه هاي بي تو بودن چه کسي پاي برگشت تو را گرفت؟!!! نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی این شعر را دیروز دوستی به من تقدیم کرد من تقدیم می کنم به دوست عزیزم با سپاس از فرهاد عزیز و آزروهای خوب براش سنبله عزیز بگذار ساده و صمیمی این شعر را به شما هدیه کنم نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط دریاماهی حالا آنقدر غریبهایم نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی این را طنز آخر روز بخونید و از من خرده نگیرید که من ننوشتم نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط دریاماهی کی میدونه چی پیش میاد. من مدت هست که اصلا خودم داره یادم میره. امروز دوستم رفت تا یه قصه ۱۲ ساله را با توجیه این مسئله که حق طلاق با مرد بوده و هست تمام کنه. میدونم داغونی عزیز اما گاهی باید رشته ها را پاره کرد. دیروز بچه ها می گفتن مثل ابر بهار گریه می کرد. من نبودم. مدتی هست سر کار نمیرم. داشتم دیوونه تر می شدم. آخه دیونه بودم. آخه چرا؟ واقعا اون همه عشق که بخاطرش با خانواده و همه و همه می جنگیم به این سادگی تمام میشه؟ دلم می خواست از شوهرش بپرسم همه سختی که کشیدی بدستش بیاری واسه این بود که بخاطر چیزه دیگه ای آتیشش بزنی؟ حقش بود؟ هی با خودم فکر کردم چرا اینهمه بی رحمانه؟ جوابی نداشتم. وقتی دوستم گریه می کرد و می گفت دلم از این میسوزه که عشقش نشبت به من تمام شد باز هم جوابی نداشتم. همه چیز ساده تموم میشه و راحت. بعد هم از نگاه یه مرد خب اتفاقی بود تمام. هر کسی راه خودش. برای یه زن هزار تا سئوال و یه دنیای نامطمئن. ملیحه جان من نمیدونم چی باید بگم و چکار کنم. این چند وقت به تو و همه چیز و خودم و ...فکر کردم. حرف و نظرهای همه را شنیدم. اتیشم زدن که گفتن التماس می کنم. داغ به دلم نشست از حرفهای مختلف.اما گذشتم. برای تو اما نسخه نمی تونم بپیچم. من دوباره صورتم بهم ریخته و روز از نو و روزی از نو. شاید مدتی نیام. هرچند اگه بخاطر ملیحه نبود بازم نمیومدم وب شاد باشین. واسه ملیحه نازنین دعا کنین. نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریاماهی يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز
به اینجا بیا
این باران این سر تا پا خیس شدنها مرا دلتنگ تو می کند چه آسان و راه به راه دلم برای تو تنگ می شود نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی یک استکان، سلامتی چشمهایتان
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی عجیبه این روزا همه به من حرفهای مشابه میزنن. همه میگن از خودت لذت ببر. خدا تو را برای خودت و خودش آفرید. شاید حق با همه است. از همه تعجب می کردم که اینو میگن. اما وقتی دیدم گل من شنبلیله بانوی عزیز که همیشه از دیدن اس ام اس هاش به وجد میام و عاشق روزائی هستم که با گشنیز شاده برام اینو نوشته بود گریه ام گرفت. چه من باشم چه نباشم خدا تورا برای تنهاییش افرید پس مبارک است قدمت. اما تنهایی من کجای قدم تو خشکید؟ دورت بگردم. مرسی که یادم می کنی. اما من بی معرفت نیومدم نگاه کنم چه می کنی. ببخش نازنین. بهت اس ام اس میدم دوست دارم. مراقب خودت و دلت باش. نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی چند روز که مشغول ترجمه هستم. اینقدر کارهام رویهم جمع شده که یادم رفته هستم یانه. یکی دو ساعت ٫یش یکی از دوستانم زنگ زد. خبر خوشی بهم داد. خیلی خوشحال شدم. فردا نامزد می کنه و این خبر دلچسبی بود. مدتها بود که آرزو داشتم ازدواج کنه. و حالا داره آرزوم برآورده شود. خدا را شکر. خستگی این چند روز از تنم یه جورائی در اومد. چقدر خوشحالی دیگران می تونه روی روحیه آدم موثر باشه. گرچه من خیلی چیزها را می خواستم و نشد از اینکه می بینم دیگران آنچه را می خوان میشه خوشحالم خدایا دوست دارم. تو هم مثل همیشه دوستم داشته باش.
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی می خواستم با کلی حرف وبلاگ را به روز کنم اما منصرف شدم.حرفهایی که بی فایده است نباید گفت آزاده عزیز من نوشتت را خوندم.فدات. تو بخشی از زندگی منی شک نکن.شاید خود منی. مراقب خودت باش فدات نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط دریاماهی هيچگاه ويترينی نداشتهام نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط دریاماهی سانی جون سلام کجائی؟ مدتی هست ازت بی خبرم لطفا واسم در صورت امکان پیغام بذار فدات نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط دریاماهی دوباره لبخند خواهی زد و عشق قصه ای ناتمام نخواهد بود روزی که گلهای یاس وصف عطر نفسهای عاشقانه توست و شب قصه بی انتهای دلدادگی آنگاه که انتظار با قلب کوچکت بیگانه است وقتی همیشه مشترک مورد نظر در دسترس است و غریبه غریبه مانده است روزی که معنای دوست داشتن دوست داشتن است و واژه ها بازیچه نیستند و چشمهای تو گریستن را نمی شناسند و سهم عشق و زندگی یکی است لبخند خواهی زد و من تو را در دروازه یک طلوع دوباره زیباترین خواهم دید
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط دریاماهی سال جدید به سرعت سپری میشه. از بیماری من مدت نزدیک به سه ماه میگذره. هر چند از نظر ظاهری خیلی خوب شدم. اما اگه دقت کنم هنوز چشمم حالت عادی نداره و حین خندیدن دهنم کمی کجه. اما با توجه به وخامت اوضاعی که داشتم خیلی خوبه. هنوز زوده که دقیقا خوب خوب شه. شاید هم کاملا خوب نشه. بهر حال ممنون از همه دوستانی که زنگ زدن و اس ام اس فرستادن. ایراد کار اینجاست که من متاسفانه دیگه مثل قدیم نمی تونم خیلی کار کنم و خیلی هم مطالعه نمی تونم انجام بدم. شاید هر کسی جای من بود با این شرایط که در واقع یه شبه سکته به شمار میاد حالا حالا ها خوب نمی شد. من روم زیاده. آخه از اینکه کسی واسم دل بسوزونه یا گمان کنه طاقتم کم یا بخاطر اونه و یا... بطور کلی از دشمن شاد شدن خوشم نمیاد. اینکه با همه سختی دارم عادی رفتار می کنم. هر چند شاید خیلی ها این نوشته ها را بخونن اما در حدی سالم هستم که قند توی دل کسی آب نشه. یه انتظار به بار نشست. و یه عزیز به خاک رفت. همینه زندگی. با این همه گمان کنم سال خوبی باشه. آرزو می کنم واسه همه سال شادی و خوشی باشه. امیدوارم من از همه امتحانها و سختیها سر بلند بیرون بیام. دعا می کنم سلامتم را کامل بدست بیارم. نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط دریاماهی هم دل من..بيا در زيباترين لحظه تحول هستي، قراري بگذاريم..بيا قرار بگذاريم كه بر اساس اصول يك حس ، دوستي و احساسمان را حدس بزنيم...و حس را پايدار كنيم قراربگذاريم كه هميشه پاي يك كاج هميشه سبز و اگر نبود يك سروهميشه سبز و برافراشته ، و اگر نبود يك گل شمعداني هميشه سبز و خندان، زندگي را ملاقات كنيم..بيا قراربگذاريم كه هر طلوع صبحي ، بهانه اي باشد براي سلام به همديگر...بيا قرار بگذاريم كه چيزي شبيه عيد ، بهانه من و تو باشد براي لبخند سال نو مبارک نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 توسط دریاماهی شاید هنوز خیلی زود که باز آپ کنم وبلاگ را اما بعد از مدتها سری زدم گفتم عرض ادب کنم. من هنوز یه شکل واقعی خودم در نیومدم. هنوز میخندم دهنم کجه و پلکم به راحتی بسته نمیشه. با اینکه درمان من از نظر شوک الکتریکی تقریبا تمام شده ولی گویا قراره این وضع برای یادآوری نتیجه روزها اندوه با من همیشه باشه. تا روز سلامت کامل خدانگهدار نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط دریاماهی اگه یه روز صبح بیدارشین و ببینین یه دفعه پلک یه چشمتون دیگه نمیزنه و وقتی می خندین و حرف میزنین دهنتون کج میشه و یواش یواش قیافه اتون عوض شده چه می کنین؟ من که خندیدم. فردا تاسوعاست. سال پیش واسه من این روز فاجعه بود. تاوان هم دادم. حالا هم قیافه ام تا اطلاع ثانوی به سمت چپ متمایله تا وقتی دوباره شکل اولم نمشم آپ تعطیل. ولی قیافه ام با حال شده ها کلی مسخره است. آب که می خورم مثل بچه ها سر و صدا میده و می ریزه. کلی تغییر دکوراسیون شده. وقتی خوب شد مفصل می نویسم. سانی جون ناز ممنون اومدی تا نمیدونم کی خدا نگهدار نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط دریاماهی نمیدونم چرا با دیدن بارون به وجد نمیام. از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم، آسمون ابری بود. اما آرزو نکردم بباره!!! ابرها را دیدم و برگشتم. مشغول ترجمه که بودم بارون هی به پنجره تلنگر می زد و می خواست منو تشویق به دیدن خودش کنه. اما من دل نمی دادم به این ترفند و خودم را مشغول نگه داشتم. "ری را پاشو بیا بیرون را نگاه کن داره بارون میاد" و در حیاط خلوت را باز کرد.من مشتاق دویدم کنارش دستم و صورتمو گرفتم زیر بارون که قطره ها رو صورتم بشینن. "دوست داری بریم زیر بارون قد بزنیم؟" "نه تو دوست نداری آبی، اذیت میشی". در حیاط خلوت را بستم و برگشتم. پشت پنجره بودم. کی اومدم اینجا؟!!!!!! آهان وقتی آّبی صدا زد. دور و برم نه آبی بود نه صداش. لبخند زدم، مگه بارون از پشت شیشه پنجره هم میتونه رو صورت آدم بشینه؟!!!!!!!!!!!!! نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط دریاماهی دیروز یه اتفاق جالب افتاد. وقتی میخواستم برم خونه از تاکسی که پیاده شدم. دم ایستگاه مترو چشمم این آقایون گشت ارشاد را دید که ایستادند. اما خانومهای محترمشون کارت شناسائی دارین؟ من خنگ هم گفتم: آره. گفتم اگه بردنم بذار حداقل بیان بیارنم خونه. متولد چه سالی هستی ؟ باز هم با عشوه پرسید. گفتم:۱۳۵ وای منو تا پائین پله ها کشوندین.)توی دلم گفتم" جیگرتو خسته شدی؟ ولی خدائی نفس نفس میزدها. از این پشتکار برای جلب من کلی متحیر شدم. اگه تو همه کاراشون اینهمه پشتکار داشتن احتمالا متوجه نداشتن مدرک و تقلبی بودن مدارک علمی می شدن.!!!!!!!!!! جاتون خالی رفتیم سوار ماشین شدیم. حالا بیشن کمی نفست جا بیاد. اون خانوم جیگر به من گفت. نشستم و حالا دیگه خندم گرفته بود. و شروع خنده از اونجا بود که این خانوم با انگشت دستش سن منو با توجه به تاریخ تولدم میشمرد.که مجبور شدم کمکش کنم. بعد هم بهم گفت من در سن میان سالی هستم. با سنی که فقط کمی از ۳۰ سال فاصله گرفته. شکل یه تفریح بود. در عرض چند ثانیه ۳ تا خانوم دیگه سوار شدن که همه مانتو که چه عرض کنم. کت تنشون بود. اونجا معلوم شد مانتوی مشکل نداره. جیگر طلا جونم هم بهم گفت: شما که نه آرایش داری، نه موهات پیداست توی سن میانسالی چرا این مانتو را پوشیدی؟(حالا این مانتو نسبتا کوتاه فقط به فاصله چهار انگشت از زانوی من بود) سر تون را درد نیارم. کلی جر و بحث کردیم که مشکل من چیه؟ چرا جلوی اونائی که ال و بل هستن نمی گیرین و ............نهایتا منو با گرفتن تعهد آزاد فرموده و گفتن بنویس با صحت و سلامت گشت ارشاد را ترک نمودم. گمانم قبلا متنبه کردنشون یه روش دیگه بود. جیگر طلام گفت: بخاطر مانتوی نسبتا کوتاهتون باید تعهد بدین. منم گفتم:چششم کور،دندم نرم تعهد میدم می خواست چشمم همون موقع شما جیگرا گش ارشادو ببینه. حالا پیاده شدم. میگه مانتوت را بکش پائین تر. گفتم: بابا منو ارشاد کردین به مانتوم که پارچه اضافه نکردین. گفت: آخه اونا و اشاره به اون خانوم ماگارت تاچر و آقایون که معلوم نیست نسبتشون با این خانوما چیه که دائم بهم با چشم و ابرو اشاره می کنن بعدا منو دعوا می کنن. اینجا دلم واسه خاک بر سریش سوخت. اوا خدا مرگشون که تو را دعوا می کنند اومدم. سوار قطار شدم و کلی خندیدم. خدائی یه کم هم ترسیده بودم. اما زود زایل شد. کلی هم توی ماشین گشت تکیه پروندم و خندیدم که خانوم جیگر طلا گفت: شما میخندی من گیج شدم. گمونم هیجان زده شده بود که من پسندیدمش. ما که اومدیم. اما کلی خندیدم.امیدوارم شما در این مخمصه نیفتین. تازه بعد از متنبه شدن فهمیدم تمام این سی سال گذشته من شعورم نمی کشید بفههمم لباس مناسب چیه و چطور خودم را بپوشونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی یه سئوال: اینا (آقایون و خانومهای گشت ...) حالشون بد نمیشه اینهمه نگاه می کننن ببینن باسن کسی پیدا هست یا اینقدر به خ ش ت ک مردم خیره میشن ببینن مطابق با قانون هست یا نه؟!!!!!!!!! اگه وب فیلتر شد. منو حلال کنین.
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط دریاماهی این روزا هم مشغول درسم هم به علل مختلف قاطی کردم. یکی از علتهاش این بود که روز ۵ شنبه دوستا اومدن پیشم و جاتون خالی کلی با حال بود. از با حالیش قاطی نکردم. یکی از دوستام با کسی که دوستش داشت بهم زده بود و وقتی مسئله را تعریف کرد قاطی کردم.دختری که با پسره بود اومده و به دوستم گفته بود اونم با گریه که دست از سر فلانی بردار. من دوست دخترشم. میدونم تو را بیشتر دوست داره. واسه تو هدیه عید و والنتاین گرفته اما واسه من نه، تو را میاره سرکارو میبره خونه با ماشینش اما منو با آژانس میفرسته و ... اما من دوستش دارم. اگه آسیب جنسی ندیدی ولش کن بذار واسه من باشه. دوستم می گفت به دختره گفتم اگه ازش حامله هم بودم ولش می کردم که با تو بوده و به من ابراز علاقه کرده و هر بار پرسیدم که چه رابطه ای با تو داره گفته هیچی. کلی کفری بود. از دست پسره و دختره. کلی با من درد دل کرد. وقتی از این روابط می شنوم خودم یادم میاد. خندیدم به دوستم گفتم می خواستی بگی من یه دوست دارم که آژانسم واسش نمی گرفتن بفرستن خونه می گفتن برو. اما با ارادت تمام می رفتن خانم را می آوردند از ۴۵ دقیقه راه و مجددا بر می گردوندند. اونم تو کلی ترافیک اونم کسی که می گفت از ترافیک عصبی میشه. کلی به این مطلب خندیدیم. من از درد خندیدم و دوستم از اینکه من هنوز با همه چیز شوخی می سازم. خلاصه ۵ شنبه را با این ناراحتی و غصه ری را دوست نازم که بخاطر اومدن بچه ها نتونستم ببینمش گذروندم. روز شنبه غروب خسته از دانشگاه میومدم. توی اتوبوس یه دختر سوار شد که به نظر من و جمع حاضر یه تخته اش کم بود. هی سئوال می کرد و واسه خودش می خندید. یه خانمی ازش پرسید کجا میری گفت: ولیعصر. از فردیس میام و ... بعد خانومه گفت: پیش کی میری؟ با یه حالتی گفت: پیش زیدمون. دلم می خواست یه کتکش بزنم. تو دلم گفتم ای داد تو هم! بعد چیزی تو گوش اون خانوم گفت که خانومه لبش را گاز گرفت. قابل حدس بود. گفت زیدم گفته میخواد با من ازدواج کنه. اما الان زوده. اسم زیدشم آرش بود. گفت سه ساله با همیم منو سر کار نمیذاره. گفتم توی دلم البته، ای خاک بر سرت که باور کردی و خودت را دادی دستش ما که سالمیم و تحصیل کرده با کلی ادعای فهم و کلاس و ... رو دست خوردیم ، اینه وضعمون.تو که هیهات. داشتم دیوانه میشدم از بدبختی و سادگیش. شاید تنها فرقش این بود که درست نمی فهمید. کلی هم بخاطر زیدشون ذوق می کرد. اینقدر توی اتوبوس با خودم حرص خوردم که شب و فرداش از سر درد حال نداشتم. از خودم و زندگی و از همه آدمها منزجرم. هنوزم ناراحتم. توی دلم گفتم یعنی فهم من هم اندازه همین دختر بوده که باور کردم کسی را که دوست داشتم. یعنی فهم ما که به شکست می خوریم همین قده. کلی فکر و اعصاب خردی که هنوزم جوابی براش ندارم. خیلی دلم شکست وقتی دیدم نمی تونم بین خودم که ادعای داشتن همه تخته هام را دارم و عاقلم مثلا و اون دختر که به نظر میرسید دیوونه است تفاوت پیدا کنم. با خودم گفتم حتما من از این دختر خیلی خیلی کم عقلترم. تنها تفاوت ما اید اینکه اون تا کلاس پنجم درس خونده بود و من کمی بیشتر. اون وبلاگ نمی نوشت و من می نوشتم. نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط دریاماهی عزیز سلام خوبی؟ سه چها روزه ازت بی خبرم. نیستی و این منو آشفته می کنه. امروز که با بدبختی تونستم چند ساعت داشته باشمت، عهد شکستم و به خاطر گذشته و فقط بخاطر شنیدن یه صدای آشنا گریه کردم و تو را عصبانی کردم. نه بخاطر یاد اون که بخاطر خودم و قولم. چقدر احساس کردم بازنده بودم. ببخش. اما می دونستی من به اون گذشته وصلم و قبول کردی. میدونم که از اینکه گاهی سرکشی می کنم و گریه و گذشته مدام یادم میاد ناراحتی و شاید به همین خاطر میذاری میری. اما چاره ندارم. بذار پیش تو خودم باشم. دیشب داشتم این شعر را زمزمه می کردم: همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت که رقیب ز در نیاید به بهانه گدائی یهو یادم افتاد که در را باز میذاشت که بیاد، بهانه نمیخواست من نمیفهمیدم که نیاز نیست سر بر این آستان به مراقبت بذارم. یه سری از مسائل برام بغرنج شده و میترسم از بر ملا شدنش و از طرف دیگه میخوام بگم به خانواده. تو پذیرفتی بذار همه قبول کنن. نگو نگم. باید راحت شد. خیلی این روزا که نیستی زود رنج شدم و حساس. باز گریه. بهانه و غصه. قولم را گذاشتم زیر پا.کاش میومدی. بی تو بیشتر احساس ضعف می کنم. ببخش که با گریه و ناراحتی این چند ساعتمون خراب شد. جبران می کنم. وقتی باز برگشتی خونه و دوتائی با هم بودیم. قول میدم هیچ یادی ما را جدا نکنه. آخه وقتی هستی من راحت بهت حرفهام را میگم. خیلی سخته. این وضع و ............... امروز توی کامپیوتر یه سری متن از یکی از دوستان دیدم. این به نظرم جالب اومد. براي شنيدن صدايی كه دوستش ميداري همين لحظه هم بسيار دير است، افسوس خواهي خورد زماني را كه آن سوي سيم ها كسي بي احساس ميگويد: برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد !!!! کاش کسی اینو میفهمید. کی میای؟ من چند روز دیگه واسه با هم بودن لحظه شماری کنم. نمی خوای منو از کابوسهای شبانه و اندوه ممتد نجات بدی؟
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط دریاماهی عزیز سلام خوبی؟ ببخش که این روزا که میرم کلاس تو را نمی تونم مدام کنارم داشته باشم. شنبه هم که از کلاس اومدم نشد با هم بیایم. بچه ها بودن. دیروزم که سر درد داشتم و مجبور به سکوت بودی. از اینکه گاهی رهات می کنم معذرت. خوشحالم که صبور تر از منی. امروز حالم خوبه. دیدی که. گاهی پیش میاد قاطی می کنم. تمام پنج شنبه و جمعه که اصلا خودم نبودم و حالم بد بود با تو هم که رفتارم فاجعه بود. معذرت گاهی از خودم خجالت می کشم. اگه پذیرفتم تو را پس این کارا چی. نپذیرفتم بهتره بگم. اما باور کن قبولت کردم و دوست دارم. تقصیر خودته که اجازه میدی به گذشته ام فکر کنم و سخت نمی گیری. عرضم به حضورت که گل سر آبی رنگم شکست. یادت باشه گفتی فدای سرت میخرم یکی دیگه. این هفته هم که میخوام برم موهام را ...........فعلن نمیگم. تا خودت ببینی. دیگه کارهام خوب پیش میره و همه چیز عالیه. دوست دارم زودتر بیام خونه پیشت. اینجا همیشه جات خالیه. هر چند من همش باهاتم اما خونه من و تو هستیم و دنیای خودمون. تا بیام مراقب خودت باش دوست دارم نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط دریاماهی |