تبليغاتX
آفتابگردان (تنها از من تو مانده ای)










دلم

دلم یه عشق می خواد

یه دوست

کسی که به دلتنگیهام سر به زنه

کسی که بود و نبودم واسش مهم باشه

و تنهائی من براش مسئله

دلم کسی را می خواد که با دیدن اسمش روی موبایلم دلم بلرزه

کسی که بهانه باشه واسه موندن واسه رفتن

دلم یه عاشقی می خواد

یه دنیا محبت و کلی دلیل

دلم یه تپش می خواد

یه عالمه آرزو و خیال

یه کسی را می خواد که واسش زندگی کنه

بخنده، گریه کنه

دلم یه عشق می خواد با یه عالمه انتظار شور انگیز

یه کسی که وقت تنهائی بهش فکر کنم

به من فکر کنه

یه کسی که لحظه هاش پر کنم، لحظه هام را پر کنه

یه تکیه گاه واسه خستگیم، واسه خستگیش

یه کسی که بهش خرفم را بگم

کسی نزدیکتر از من به خودم

دلم به عشق می خواد

یه عشق........


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


برنگرد

برنگرد،


که بر نمی گردی تو هیچوقت


نمی خواهم داشته باشمت،نترس


فقط بیا


در خزان خواسته هام


کمی قدم بزن


تا ببینمت


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


تصمیم گرفتم

تصمیم گرفتم عکسشو قاب کنم بذارم روی دیوار

تصمیم گرفتم خیلی دوستش داشته باشم بیشتر از قبل

نصمیم گرفتم بهش ثابت کنم که خیلی برام عزیزه و مهم

تصمیم گرفتم هر روز براش گل بیارم یا نه اصلا براش یه

گلدون بخرم بذار لب آشپزخونه تا باهاش حرف بزنه

تصمیم گرفتم عکسشو بذار درست روبروم روی دیوار

تا هر صیح باهاش حرف بزنم، بگم چی خواب دیدم

بگم چقدر براش تلاش می کنم تا هیچ کس موقعیتش را خراب نکنه

تصمیم گرفتم هر روز صبحم را با اون شروع کنم

عاشقش باشم و نذارم تنهائی باعث بشه داشتنش یادم بره

یا کسی بخواد جاش را بگیره

تصمیم گرفتم همه حرفهام را بهش بگم

بذارم توی تمام لحظه های زندگیم جا پیدا کنه تا جای هیچ کس نمونه

تصمیم گرفتم خیلی خیلی دوستش داشته باشم تا گریه یادش بره

تا بی تابی را نشناسه

تا بخنده همیشه

تا انتظار یادش بره

و همه لحظه هاش عاشقانه باشه

تصمیم گرفتم بذارم زندگی کنه، فقط و فقط با من

 


نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


بعد از اين آشيانت هر كس است، باش با او، ياد تو ما را بس است


نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


لعنت به من

گاهی وقتها آدم در حق خودش چه ظالمه!!!!

و من در حق خودم خیلی ظالم بودم، واسه یه انتخاب، واسه یه لحظه عشق و واسه یه خواستن همه چیز زندگیم را به باد فنا دادم.

نه اینکه الان افسرده ام یا.... نه اصلا . اعتراف به اشتباه شجاعت می خواد. منم دارم این یه قلم را.

امروز عصر وقتی بر می گشتم خونه توی بارون، به تنهائی خودم فکر کردم و به از بین بردن تمامی حوادث خوبی که می تونست باشه. به خالی بودن دلم و دستم. به این روزهای بی آرزوی روز مره، به همه اونچه داشتم و رفت، به.......

امشب یه دوست قدیمی با من تماس گرفت و کلی صحبت کردیم. از روزهای گذشته پرسید. از امروز. پرسید هنوز همون شکلی؟

گفتم نمی دونم، شاید. ازم پرسید هنوز هم مثل قدیما می نویسی. گفتم:نه.

پرسید هنوز هم چشمات همون شکلیه؟

نمیدونم چرا یهو دلم ریخت و جواب دادم آره. بعد از تماس اومدم پای کامپیوتر و یه عکس قدیمی و یه عکس جدید را گذاشتم کنار هم و گریه پشت گریه.

اصلا غیر ارادی بود/ با خودت چه کردی؟ ۴ سال عمری نیست. اینهمه تغییر

کاش گفته بودم که دیگه حتی چشمی نمونده.

چقدر ظالمم من برای خودم. چقدر

لعنت به من


نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


بالهایت را کجا جا گذاشتی؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت: من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.&

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت:راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت: نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست.

انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت: غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشانم رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه پشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.

آن وقت رو به خدا كرد و گريست.

 


نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


قول بده

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟


نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


این یعنی دوباره شروع می کنم

از مدتها پیش از وقتی که تو نبودی و من نبودم

خیلی عادتها را ترک کردم

خیلی چیزها که دوست داشتم قبل از تو یا با تو

درخت خرمالوی خانه تو هنوز هست؟

من بعد از سالها، آخرین بار که یادم نیست کی و کنار تو خرمالو خورده بودم، امسال تنها خرمالو خوردم و مزه اش اصلا یادم نبود

گس نبود، شیرین نبود

اصلا انگار تازه بود مزه اش

یادم رفته بود دوست دارم این میوه را، با اینکه بعد از تو سالها از در خانه که بیرون آمدم روبرویم درختش بود

برای خودم عجیب بود.

این اولین شروع بعد از نبودن تو و نبودن من بود.

 


نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


قرار نبود

قرار نبود آن وقتهای تو جایشان را با این وقتهای من عوض كنند،

قرار نبود عشق من مثل گیلاس، بوسه، عیدی ، تعطیلات تابستان

اولش قشنگ باشه. قرار نبود كسی سختش باشد بگوید ‍‌‌‌‍« دوستت دارم».


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


بیچاره دلم

بیچاره دلم

دکتر برایش نیم ساعت
گریه تجویز کرده است


بیچاره دلم
آن قدر ساده است

که اگر صدای شرشرباران بشنود
خیس می شود


هی . . . تو که رفته ای

چه خوب کردی !

میدانی
رفتن از شعر گفتن 

  ساده تر است


نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


عصر جمعه غمگین

جمعه و عصر جمعه همیشه اندوهی داره و امروز سخت تر، امروز یهو به یه دلیل خاص قلبم درد گرفت. بعد از مدتها دوباره دچار تپش قلبم و اونقدر شدید که آروم نمیشه.

به اندازه تمام خاطره ها دلتنگ و باندازه تمام وجودم گریستم. اما آروم نمیشم. عجیبه.

من که زنده ام و زندگی در جریان چرا اینهمه ناراحت؟ از پنجره بیرون را نگاه کرد. چیزی منتظر نگاه من نبود

تمام خاطره ها را مرور کردم. جائی نیافتم

حالا با غروب جمعه کسالت آور و غمگین بی هیچ کس حتی خودم تنها نشسته ام

با ضربان قلبی که در ثانیه هزار بار تندتر می کوبد تا اندوه مدامی را ثابت کند/من امروز یه اندازه دنیا دلتنگم و غمگین


نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


؟؟؟؟؟

من به آمار زمین مشکوکم، اگر این شهر پر از آدمهاست،

 

پس چرا این همه دلها تنهاست


نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

الان داره بارون میاد

اونقدر دلم گرفته که نگو

و بدتر از دلگرفتی، اینکه من حسود شدم. سری به وبلاگ یه دوست زدم که خیلی دوست داشتم می تونستیم با هم کنار بیام اما نشد. چیزی نوشته بود که من ناخود آگاه حسادت کردم.

فکر نمی کردم اینجوری شده باشم. وقتی اون حس را در خودم دیدم بر خود رفته ام گریه ام گرفت. حالا هم با چشمی تر می نویسم

چقدر بده از چیزی بدت بیاد و ببینی مبتلا شدی

دیوانه کننده است

خدا کنه این رفتار زشت نباشه، خدا کنه ظرفیت من بالا بره خدا کنه بتونم شعور کافی داشته باشم

دلم یهو گرفت و آسمون ابری و بارون این اندوه را چند برابر کرد.

لعنت به من

به من که بعد از یه اشتباه خودم را جمع نکردم  و پشت سر هم اشتباه می کنم..

لعنت به من


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


دور ریخته ام

تصمیم گرفته ام همه عاشقانه ها را در سطل زباله بریزم

به همین سادگی

تاریخ انقضایشان گذشته است

حالا مگر به عشق هم تاریخ انقضا می خورد؟

بله عشق هم تاریخ انقضا دارد

به قلب نگاه کن

همان نقطه حک شده است

تا ریخ انقضا ....

به همین سادگی

نگاه پر تعجب به من نکن

همین است دیگر

مرد

دلیل نمی خواهد مرگ

من بی تقصیرم

نه اینکه من کاری کرده باشم نه

گاهی دق می آورد قلب

باز هم به همین سادگی

حالا که از انقضا گذشته است

باید در سطل زباله بندازمش

به همین سادگی


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


دلم برای کسی تنگ نمی شود

قد كشیده ام
و از تنهائى خودم بزرگتر شده ام
امشب باید بروم
تمام سفرها از خداحافظی شروع مى شوند
و من مسافرم
هیچكس مثل من پرده ها را كنار نمی زند
هیچكس مثل من كفش هایش را رو به ماه جفت نمی كند
من چیزهائی دیده ام
كه فقط با مرگ فراموش می شوند
اینجا روى زمین
همسایگان كوتوله ای داشتم
كه فكر تسخیر فضا دیوانه شان كرد
و دوستانی سنگدل
كه جانب وزیدن بادها را از دست دادند
می خواهم برگردم
به خواب نردبام هائی
كه از روی شانه هایشان،
برای ستارگان خدا دست تكان می دادیم
آنجا پشت دیوارهای بلند زمان
دلم برای كسی تنگ نمی شود


نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


عشق و دیوانگی

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه
فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدندخسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:بياييد يک بازي کنيم مثلآ قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و
ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم ، منچشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ
کس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن ...يک...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کردخيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم،اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.و ديوانگي مشغول شمردن بود.هفتادونه...هشتاد...هشتاد- يک...همه پنهان شده بودند ،جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است.در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد.نود و پنج...نود و شش...نود و هفت.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم مي آيم ، دارم مي آيم.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود ، زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه،هوس در مرکز زمين،يکي يکي همه را پيدا کرد بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي
توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.ديوانگي گفت:من چه کردم ، من چه کردم ، چگونه مي توانم تورا درمان کنم عشق پاسخ داد:تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني، راهنماي من شو.
.. و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره کنار اوست


نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


بدبختی چیه؟

بدبختی روزهائی بود که ما کنار هم زجر کشیدیم

شبهائی که من می نشستم تا تو با اون حرف بزنی

روز شنبه ای بود که اومدم خونه و .....

روزهائی بود که تو می رفتی کرج

شبهائی بود که من درد می کشیدم با پوچ خانم و تو با اون هم آغ....

روزهائی بود که من بی رحمانه تو را متلک بارون می کردم

تو بی انصافانه منو زجر میدادی

بدبختی همه اون بودن و نبودنها بود

همه اون چیزا که ما را از هم گرفت

اون گریه های پنهون و آشکار

اون همه شکست پشت سر هم

به همه اش اگه فکر کنی بدبختی و خوشبختیهاش یادت میاد

خوشبختی به اون پیچیدگی نیست که فکر می کنی

اینو وقتی فهمیدم که یه صبح بعد از یکسال انتظار تو، یکی دو روز بعد از سالگرد آشنائیمون دیدم دیگه شکل واقعی ندارم

و از شدت اندوه شاید سکته کرده ام. وقتی تمام صورتم کج بود و من تنها  با قیافه ای از دیدنش خودم توی آینه وحشت برم میداشت رفتم دکتر و اون از حضور تنهای من متحیر بود.

اونوقت فهمیدم من خوشبختم که هستم و می تونم کارهای خودم را انجام بدم. هیچ کس نبود. من بودم اما. قوی و آروم. و هیچ کس نفهمید که اون چی بود و چرا رخ داد. اما من فهمیدم و دم نزدم.

اون وقت بود فهمیدم که من خوشبختی را غلط تعریف کردم. پیچیده نیست. دور نیست. همیشه با ماست باید نگاهش کنیم.

شاید تعاریف تو متفاوته و تعریفهای من ساده. اما اگه مثل من یه روز می دیدی همه چیز به سرعت یه پلک زدن از دست میره. اگه همیشه یه چیزهائی را به دوش می کشی که بخاطر بی دلیل خواستنته باور خواهی کرد. میشه ساده تر تعریفش کرد.

بعد از اون روز من باورهام عوض شد و فهمیدم بهاش من بودم.

حالا من مثل همیشه ام. اما این ظاهر همیشه من نیستم. کلی عوض شده. میدونم مثل همیشه حرفهام و احساسم برات قابل باور نیست. اما حالا بیشتر از اونکه غمگین بشم. می ترسم که فکر کنم و اون اتفاق باز تکرار شه.

وقتی نتونی بخندی، آب نتونی بخوری. قاشق توی دهنت نره. پلک نزنی و شب و روز چشمت باز باشه. اشک نداشته باشی و مصنوعی برات بریزن. حس کنی یه چشم مصنوعی داری. حس درد نداشته باشی و بعدش که داری خوب میشی نه خواب داشته باشی و نه آرامش از شدت درد. به دیوار سر بکوبی باور کن دیگه اهمیت نمیدی. اونوقت به باور این رسیدم که خدا انسان را توی درد آفرید. من شبهای زیادی بی خواب بودم. اما کمتر شبی پیش اومده که حتی نتونم سر روی بالش بذارم چون حتی روی بالش هم درد دارم.

حالا که می خوابم. از خدا شاکرم. از دوباره خندیدنم. از چشمی که حالا می تونه خودش اشک بریزه و بسته میشه.

بخاطر همه چیز. این خوشبختی نیست چیه؟

اونا که گفتم بدبختی نیست چیه؟

امیدوارم جواب گرفته باشی. هرچند من هرگز تو را مجاب نکرد


نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


مهم نیست

نگاه می کنم

هیچ چیز از روز اول در من تا امروز که چند اسفند و اردیبهشت گذشت و نبودنهای ما از سال به سالها رسید عوض نشد. در من هنوز عاشقانه هست. هنوزم قلبم می تپه، هنوز هم بلدم دوست بدارم. هنوزم...

از نوشتنهام بوی برگشتی حس نکن. انتظار نمی کشم. دیگه کهنه شده. رفتیم تا برای خودمون دنیایی بسازیم که آرامش از دست رفته را بر گردونه. از اینجا هم اگه متوجه شده باشی کم کم دارم میرم. این بلاگ برای تو وبهانه ها بود. اگه گاهی می نویسم به من خرده نگیر. من هنوز زنده ام.

حالا جائی دیگه برای من و بی بهانه می نویسم. جائی فقط برای من.

 ما همیشه خوشبخت بودیم. با هم و بی هم. خوشبختی خودم ما هستیم که بودیم و خواهیم بود. خوشببختی لبخند های ماست. نگاههای پر محبتی که هنوز هست. خوشبختی دستهای مهربان توست، قلب تپنده من.

خوشبختی همیشه بود. خوشبختی بد خلقی من بود که به حقارت هر دو تن ندادم. تعهد تو بود که در تنگنا موندی.

خوشبختی تمام ستاره های دیوار بود. خوشبختی همون چند تار مویی بود که نگه داشتی.

خوشبختی شوق دیدن درخت خرمالوی حیاط بود که منو به یادت میاورد و ذوق دیدن ستاره های نارنجی که تو را به خاطرم میاره. خوشبختی تمام پیاده روی از خونه منه تا خونه تو و نگاه به چراغهای روشن خونت. خوشبختی همون دلهره عبور من از کوچه توست و ترس دیدنت. خوشبختی یاد آوری توست و دغدغه های من.

خوشبختی منم، توئی که هنوز گاهی یادمون عاشق بودیم.

خوشبختی منم که یادم رفته ناراحت بودم یا نه، عذاب کشیدم یا نه، اندوه بود یا نه، فقط یادم هست انتظار بلد بود.

عشق بلد بود. چشم بلد بود. جیبهام پر مهربانی بود و دستهام پر عشق

خوشبختی یعنی خود ما که هنوز هم گاهی حتی گاهی به هم فکر می کنیم

 دیگه از گذشته و خاطره ها ناراحت نمیشم. اما از همشون می ترسم باور می کنی؟

راست میگی ما بلد نبودیم یعنی من بلد نبودم که عذاب ندم.

دوستی توی نظرات پرسیده چرا وقتی صادقیم ما را رها می کنن؟ آبی براش جواب داری؟

نامش را نمیارم اما تو که صادق بودی جوابش را براش بنویس

نوشته:

سلام دوست عزیز نوشته پست شما رو خوندم فکری در رابطه با نوشته شما به ذهنم رسیدشما می فرماید قرار بوده صادق باشیم.ببخشید دخالت میکنم البته این جمله رو برای همونی که خودتون میدونین نوشتید من فقط یه سوال دارم.و نمی گم هم که منظورم از سوالم شما هستی.اما چرا با هر کی صادق میشیم.یعنی با تمام وجود دوسش داریم.خیلی ساده و و با شرم و حیا میایم حرفمونو میزنیم.میگیم فلانی من شما رو دوست دارم.چرا طرف تا اینو میفهمه فوری دیگه محل نمیذاره و جوابی به ادم نمیده.ایا غیر از اینه که فقط میخوایم پاک و ساده در یک رابططه سالم کسی رو دوست داشته باشیم تا میفهمه بهش علاقه مند شدیم فوری پاشو میکشه کنار و حتی معمولی ترین سوال ها رو هم جواب نمیده.بخدا اگر ازش سو استفاده ایی هم شده بود حد اقل دهن به اعتراض باز میکرد اما چون فهمیده دوسش داریم دیگه محل نمیذازه.ایا اگه حرف دلمونو نمیگفتیم و تنها به بهانه های مختلفی باهاش حرف میزدیم در وجود خودمون حس عجیبی پیش نمیومد.؟یه چیز گنده که تو گلوت گیر میکنه یه حرف نگفته گه خب اگه ادم نگتش تبدیل میشه به یه بغض سنگین.
ببخشید من زیاد نوشتم اما دوست دارم نظر شما رو هم بدونم که چرا تا کسی میفهمه دوسش داریم بهمون پشت میکنه

 


نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


من و بی خوابی

امشب اصلا مثل اینکه بین من و خواب آشتی نیست
اصلا به خواب فکر نمی کنم
همیشه بی خوابی یعنی مرور خاطره
یا ناراحتم که خوابم نمیره
یا به خاطره ها می چسبم
امشب هم ناراحتم
هم تمام خاطره ها را مرور کردم
و وقتی آدم کم میاره پشیمونی خوره جونش میشه
به یادداشتهای کسی که حالا سالهاست به خاطره سپردمش
توی وبلاگی که همه بهانه نوشتنم بود سر زدم
و این یادداشت اون داغ همه روزهام را تازه کرد

برگرد سر خونه زندگیت. اسفند هم خیلی زود تموم میشه و اسفندها. بیا با ما بساز. ببین دیگه نمی نویسم .... شاید یه روز باقی چیزا هم درست شد
راستی یه تست شخصیت سنجی دادم. اونم منو شناخت. گفت احتمالا من به کسی که دوسش دارم خیانت می کنم و این کارو هم تکرار می کنم. احمقانست ولی سوالا اصلا ربطی به این موضوع نداشت. شاید نباید اینو به تو می گفتم ولی قرار شد صادق باشیم اخه
من حضورت رو و بودنت رو و خودت رو دوست داشتم و دارم حتی بدخلقیت رو
با من بساز تو که همیشه ساختی بازم بساز
بخاطر من و بخاطر خودت و بخاطر . . .

 

حالا کجاست ببینه که من ................

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


روزهای دلتنگی

برای تو که هر غروب جمعه دلتنگی

و با یاد تنهائی های هر دوی ما بعد از بی هم بودن

دارم دق می کنم، تحمل ندارم

دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

همش فکر توام، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که

بخوام برات گریه کنم

فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم

تو چشمای کی خیره شم خودم را توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاش روم نبنده

به کی بگم یه کم نازم کنه که بم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم

تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

دارم دق می کنم تحمل ندارم

دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

همش فکر توام، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که

بخوام برات گریه کنم

فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر میزنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

 

 


نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


عشق کهنه

سلام اي كهنه عشق من

كه ياد تو چه پا بر جا است

سلام بر روي ماه تو

عزيز دل سلام از ما است

تو يك روياي كوتاهي

دعاي هر سحرگاهي

شدم خام عشقت چون

مرا اين گونه مي‌خواهي

من آن خاموش خاموشم

كه با شادي نمي‌جوشم

ندارم هيچ گناهي جزء

كه از تو چشم نمي‌پوشم

شدم در شكل آوازي

شكوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جزء

كه بر من دل نمي‌بازي

مرا ديوانه مي‌خواهي

ز خود بيگانه مي‌خواهي

مرا دل باخته چون مجنون

ز من افسانه مي‌خواهي

شدم بيگانه با هستي

ز خود بي خودتر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن

شدم هر آن چه مي‌خواستي

بكش دل را شهامت كن

مرا از غصه راحت كن

شدن انگشت نماي خلق

مرا تو درس عبرت كن

بكن حرف مرا باور

نيابي از من عاشق تر

نمي‌ترسم من از اقرار

گذشت آب از سرم ديگر

سلام اي كهنه عشق من

كه ياد تو چه پا بر جا است

سلام بر روي ماه تو

عزيز دل سلام از ما است


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


تقصیر تو نبود

تقصير تو نبود

خودم نخواستم چراغ قديمی خاطره ها ؛

خاموش شود

خودم شعرهای شبانه ی اشک را ؛

فراموش نکردم

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گريه های من دينی به گردن تو دارند ؛

نه تو چيزی بدهکار دلتنگی اين همه ترانه ای

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ؛

بالهايم در کشاکش شهد ها خسته شوند

و عسلهايم

صبحانه ی کسانی باشند ؛

که هرگز نديدمشان

تنها آرزوی ساده من اين بود ؛

که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد

که هراز گاهی کنار برگهای نوشته هايم بنشينی

و بعد از قرائت بارانها ؛

زير لب بگويی

يادت بخير ! نگهبان گريان خاطره های خاموش

همين جمله ؛

برای بند زدن شيشه ی شکسته ی اين دل بی درمان ؛

کافی بود

هنوز هم که هنوز است ؛

از ديدن تو در خيابان خيس خوابهايم

شاد می شوم

هنوز هم جای قدمهای تو ؛

بر چشم تمام ترانه هاست

هنوز هم همنشين نام و امضای منی

ديگر تنها دلخوشی ام ؛

همين هوای گفتن است

همين شکفتن شعله

همين تبلور بغض

به خدا هنوز هم از ديدن تو ؛

در پس پرده ی باران بی امان ؛

شاد می شوم

یغما گلرویی


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


سلام، يعنی خداحافظ

تکليفِ تمام ترانه‌های من

از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است

سلام، يعنی خداحافظ

خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب

خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده

ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من 

عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ 

همين که گفتم

ديگر هيچ پرسشی 

پاسخ نمی‌دهم 

هی بی‌قرار

نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا

تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟

ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما

کبوترانِ رفته از اينجا را

به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند

من ... ترانه‌ها وُ

تو ... بوسه‌ها وُ

شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت

تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد

راه باز ...، جاده روشن وُ

همسفر فراوان است

برمی‌گرديم

نگاه می‌کنيم

اميدوار به آواز آدمی

آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين

بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟

هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است

که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند

کم نيستند کسانی

که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد

گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند

اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد

ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم

از اين پيشتر نيز

فالِ غريب ستاره هم با ما

از همين اتفاق عجيب گفته بود

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و

خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد

رسيد همين نزديکی‌ها

که صبحِ يک جمعه‌ی شريف

از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت

همه چيز دُرست خواهد شد

و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست

همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است

همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست

همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است 

سلام!...

 
سلام يعنی خداحافظ

خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار

کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس

عصر قشنگِ صميمی

ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ 

سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی

سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام

سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال

سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من

عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام

سید علی صالحی



نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


خواب

یا من به خوابهای رنگی تو دیر می رسم

یا تو به خواب خط خطیم سر نمی زنی


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


سلام شمعدانی ها

آمدم سلام کنم

سری به شمعدانی ها بزنم

بروم

سلام

شمعدانی ها هنوز

پشت پنجره انتظار می کشین؟

من دست بر داشتم

اینجا نسیم دیگر نیست

نمی شود برای تنهائیهایتان پیغام گذاشت


نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


با یاد آزاده و ترمه عزیز که دلتنگشانم

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی

رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود

ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی

تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی

افسوس رفتی ... ساده ،

ساده مثل دلتنگی های من ...

و حتی ساده مثل سادگی هایم

من ماندم و یک عمر خاطره ...

و حتی باور نکردم این بریدن را

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد

و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟

من هنوز از تمام رویا ها دلگیرم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


به تو مدیونم

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه کشتن غرورم به تو مدیونم

تو که حرمتو شکستی

پای عهدت ننشستی

گرچه بازم تو نیازم

لحظه هام بد می بازم

واسه اینکه شاد نیستم به تو مدیونم

اینکه از غم می نویسم به تو مدیونم

اینکه بی جونم و سردم

اینکه بی روحم و زرد

پی آرامشی که بردی

و من پیش می گردم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

غرورمو شکستی عین شیشه

به تو مدیونم

که کشتی دلمو واسه همیشه

به تو مدیونم

منو دادی به بی بها بهانه

به تو مدیونم

واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم

شکستی حرمتو شب و من و ماه

به تو مدیونم

کم آوردی و رفتی اول راه

به تو مدیونم عزیز

واسه این حال مریضم

اگه مثل برج سنگی

جلوی چشات میریزم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

غررمو شکستی عین شیشه

به تو مدیونم

که کشتی دلمو واسه همیشه

به تو مدیونم

منو دادی به بی بهاء بهانه

به تو مدیونم

و دین مو ادا می کنم حتما

نشونت مدیم چه رنجی داره هر چی کردی بامن

واسه اینکه تو خجالت محبتات نمونم

جونمو میدم و می بینی پای حرفمم می مونم

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


همراه

همراه شو عزیز


این درد مشترک هرگز


جدا جدا


درمان نمی شود


نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


خواب

روي تخت دراز کشيده بودم. با لباس آبي نرمي که هميشه پوشيدنش يه حس خوبيه. يه لحظه نزديکاي صبح چشمم را باز کردم روي پاهام حس سنگيني بود. نگاه کردم سرت روي پاهام بود و با دستات پاهام را گرفته بودي. نگاهت کردم و سعي کردم تکون نخورم که بيدار نشي. چشمت را باز کردي و لبخند زدي و باز خوابت رفت. يه حس عجيبي توي تنم بود و با نگاه به چهره آرومت که خواب بود و فکر تو دوباره گرم خواب شدم.

دستهات را دور پاهام حس ميکردم و سرت را روي پام.

از اينکه بودي  و کنار من غرق در لذت بودم وخوشي

آخ من فداي اون چشمات و لبهاي کوچولوت بشم.

شيريني عجيبي توي دلم بود

يکهو دلم ريخت.

بيدار شدم و تو رفته بودي

من باز تنها دراز کشيده بودم روي زمين

و بالشم خيس بود

مثل همه لحظه هاي بي تو بودن

چه کسي پاي برگشت تو را گرفت؟!!!


نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


تقدیم به یک عزیز

این شعر را دیروز دوستی به من تقدیم کرد

من تقدیم می کنم به دوست عزیزم

با سپاس از فرهاد عزیز و آزروهای خوب براش

سنبله عزیز بگذار ساده و صمیمی این شعر را به شما هدیه کنم
این شعر را یکی از دوستان شاعر من آقای فرهاد قاضی گفتند
مهم نیست که قلبا برای کیست
مهم اینه که من قلبا به شما تقدیمش می کنم
لبخند میزنی و غزل تازه می شود
مفعول و فاعلات و فعل تازه می شود
نفرین گریه های تو ملموس می شود
وقتی که خنده های حُبل (هبل) تازه می شود
انگشت می کشم به سر زلفهای تو
حس می کنم که شوق بغل تازه می شود
شیرین خبر رسید که در کوههای دور
از خنده تو نرخ عسل تازه می شود
سیمین ترین بهانه من، بهترین فروغ
قیصر که مرده است، بدل تازه می شود
خوابیده ای کنار من آرام و بیصدا
بیدار می شوی و ازل تازه می شود


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


غریبه

حالا آنقدر غریبه‌ایم
که انگار
هزار سالِ نوری فاصله است
بین چشم‌هایمان
و دست‌هایمان
و تن‌هایمان
و کم کم فراموش خواهم کرد
رنگ چشمهایت را
در آن هم‌آغوشی عصر بهار
و تو فراموش خواهی کرد
مرا
و خط خواهی زد
این دو ماه را
و خواهی رفت
به جایی
دور از من
اما به یاد خواهم داشت
تو را
در تمام نشانه‌ها
و رنگ زرد
و بغضی
که گلویم را خواهد فشرد
حتی
با این فاصله‌ی
نوری
و دست‌هایی که دیگر وجود نخواهند داشت
تا من
بر سر انگشتانش
...بوسه بزنم


نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


این را طنز آخر روز بخونید و از من خرده نگیرید که من ننوشتم
اما بامزه است
همگی خسته نباشید

جغرافياى خانم ها
خانم ها در سن ۱۸ تا ۲۱ سالگى ، مانند آفريقا يا استراليا هستند : نيمه كشف شده، وحشى، با زيبايى هاى افسون كننده ى طبيعى.
در سن 21 تا ۳۰ سالگى، مثل امريكا يا ژاپن هستند: كاملا كشف شده، بسيار توسعه يافته، آماده براى معامله، مخصوصا معامله با پول نقد يا اتومبيل .
در سن 30 تا ۳۵سالگى، مانند هند يا اسپانيا هستند: بسيار داغ، آسوده خاطر و آرام، و آگاه به زيبايى هاى خود.
بين سن 35 تا ۴۰ سالگى، مانند فرانسه يا آرژانتين هستند: بدين معنا كه اگر چه ممكن است در جريان جنگ نيمه ويران شده باشند، اما هنوز جاهاى بسيارى براى تماشا دارند .
در سن 40 تا ۵۰ سالگى، مثل يوگسلاوى يا عراق هستند: جنگ را باخته اند. هنوز گرفتار اشتباهات پيشين اند. و به باز سازى كامل نياز دارند .
بين 50 تا ۶۰ سالگى، مانند روسيه يا كانادا هستند: بسيار پهناور آرام و مرز ها بدون مرزبان، اما سرماى زياد، خلايق را از آنان مي رماند..
در سن 60 تا ۷۰ سالگى، مانند انگلستان يا مغولستان اند: با يك گذشته ى درخشان و بدون آينده .
بعد از ۷۰ سالگى، شبيه آلبانى يا افغانستان اند: همگان ميدانند كه در كجايند، اما هيچكس به سراغ شان نمى رود.
جغرافياى آقایان
از 18 تا 50 سال مثل ايران راهنما و حلال مشکلات دنيا ولي در كار خود مانده .
در سن50 تا 65 سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال يافته شوروی سابق: با یک گذشته ی درخشان.
بعد از 65 سالگى، شبيه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام مي گذارند





نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


برای دوست خوبم ملیحه و تنهائی های بی نهایتش

کی میدونه چی پیش میاد. من مدت هست که اصلا خودم داره یادم میره. امروز دوستم رفت تا یه قصه ۱۲ ساله را با توجیه این مسئله که حق طلاق با مرد بوده و هست تمام کنه.

میدونم داغونی عزیز اما گاهی باید رشته ها را پاره کرد. دیروز بچه ها می گفتن مثل ابر بهار گریه می کرد. من نبودم. مدتی هست سر کار نمیرم. داشتم دیوونه تر می شدم. آخه دیونه بودم. آخه چرا؟

واقعا اون همه عشق که بخاطرش با خانواده و همه و همه می جنگیم به این سادگی تمام میشه؟

دلم می خواست از شوهرش بپرسم همه سختی که کشیدی بدستش بیاری واسه این بود که بخاطر چیزه دیگه ای آتیشش بزنی؟ حقش بود؟

هی با خودم فکر کردم چرا اینهمه بی رحمانه؟

جوابی نداشتم.

وقتی دوستم گریه می کرد و می گفت دلم از این میسوزه که عشقش نشبت به من تمام شد باز هم جوابی نداشتم.

همه چیز ساده تموم میشه و راحت. بعد هم از نگاه یه مرد خب اتفاقی بود تمام. هر کسی راه خودش. برای یه زن هزار تا سئوال و یه دنیای نامطمئن.

ملیحه جان من نمیدونم چی باید بگم و چکار کنم. این چند وقت به تو و همه چیز و خودم و ...فکر کردم.

حرف و نظرهای همه را شنیدم. اتیشم زدن که گفتن التماس می کنم. داغ به دلم نشست از حرفهای مختلف.اما گذشتم. برای تو اما نسخه نمی تونم بپیچم.

من دوباره صورتم بهم ریخته و روز از نو و روزی از نو.

شاید مدتی نیام.

هرچند اگه بخاطر ملیحه نبود بازم نمیومدم وب

شاد باشین.

واسه ملیحه نازنین دعا کنین.


نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


برای لیلا که مدتهاست از او دورم

يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز
دلم برايت تنگ مي شود

روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم

به فاصله بين
من و تو .....

 

به اینجا بیا
این باران
این سر تا پا خیس شدنها
مرا دلتنگ تو می کند
 
 
 
چه آسان و راه به راه دلم برای تو تنگ می شود


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


یک استکان.....

یک استکان، سلامتی چشمهایتان

آقا سلام! شعر سرودم برایتان

آقا سلام! آمده ام آسمان به دست

یعنی که شاهنامه ی ما آخرش خوش است

اینجا جنون وسوسه ها آب می شود

گُردآفرید عاشق سهراب می شود

خورشید روی قلب زمین دست می کشد

مهتاب را دوباره به بن بست می کشد

دیوانه وار عاشقی از سر گرفته ام

تا ناکجای قلب شما پر گرفته ام

موج نگاه خیس مرا باد می برد

تا عشق هم مقابل من کم بیاورد

حس می کنم زمان به عقب باز گشته است

پیشانی ام دوباره به تب باز گشته است

حس می کنم که فاصله آوار می شود

تاریخ زخمهای تو تکرار می شود

حس می کنم تمام حواسی که داشتم

در انفجار قلب شما جا گذاشتم

تنهایی ام سکوت تو را درد می کشد

این روزهای مرده، خدا درد می کشد

سر در گمم تمام دلم گیج می خورد

در ازدحام شادی و غم گیج می خورد

* * *

شاعر میان مثنوی اش خسته می شود

پلک همیشه باز غزل بسته می شود

سمانه مصدق

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


عجیبه این روزا همه به من حرفهای مشابه میزنن.

همه میگن از خودت لذت ببر. خدا تو را برای خودت و خودش آفرید.

شاید حق با همه است. از همه تعجب می کردم که اینو میگن. اما وقتی دیدم گل من شنبلیله بانوی عزیز که همیشه از دیدن اس ام اس هاش به وجد میام و عاشق روزائی هستم که با گشنیز شاده برام اینو نوشته بود گریه ام گرفت.

چه من باشم چه نباشم خدا تورا برای تنهاییش افرید پس مبارک است قدمت.

اما تنهایی من کجای قدم تو خشکید؟

دورت بگردم. مرسی که یادم می کنی. اما من بی معرفت نیومدم نگاه کنم چه می کنی. ببخش نازنین.

بهت اس ام اس میدم

دوست دارم.

مراقب خودت و دلت باش.


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


خبر خوب

چند روز که مشغول ترجمه هستم. اینقدر کارهام رویهم جمع شده که یادم رفته هستم یانه. یکی دو ساعت ٫یش یکی از دوستانم زنگ زد. خبر خوشی بهم داد. خیلی خوشحال شدم. فردا نامزد می کنه و این خبر دلچسبی بود. مدتها بود که آرزو داشتم ازدواج کنه. و حالا داره آرزوم برآورده شود. خدا را شکر.

خستگی این چند روز از تنم یه جورائی در اومد. چقدر خوشحالی دیگران می تونه روی روحیه آدم موثر باشه.

گرچه من خیلی چیزها را می خواستم و نشد از اینکه می بینم دیگران آنچه را می خوان میشه خوشحالم

خدایا دوست دارم. تو هم مثل همیشه دوستم داشته باش.

 


نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


گذری بر روزها

می خواستم با کلی حرف وبلاگ را به روز کنم اما منصرف شدم.حرفهایی که بی فایده است نباید گفت

آزاده عزیز من نوشتت را خوندم.فدات. تو بخشی از زندگی منی شک نکن.شاید خود منی.

مراقب خودت باش

فدات


نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


هیچ گاه ویترینی نداشته ام

هيچ‌گاه ويترينی نداشته‌ام

تا دلم را در آن به نمايش بگذارم

در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم

از اين روست که تمام خيابانهای شهر

عشق مرا می‌شناسند

تو را در ميان کوچه‌ها فرياد کردم

دستمال کثيفم به کنج خاطره‌ها خزيده

و چرخ دستی‌ام

- با نقشهايی از گل بابونه -

تمام زندگيم بود

تو را برای کودکان بی‌کس فرياد کردم

روزهای جمعه به جای يکشنبه‌ها

و شبها به سمت بالای شهر

شب و روز در تلاش بودم

تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم

افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را

با آخرين قسط چرخ دستی

...تو هم رفتی

...

حال

در قامت يک ديوانه دوستت می‌دارم

و تمام ديوانه‌های شهر

...عشق مرا می‌شناسند


فخرالدين کوشه‌اوغلو


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


............

سانی جون سلام

کجائی؟

مدتی هست ازت بی خبرم

لطفا واسم در صورت امکان پیغام بذار

فدات


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


تقدیم به آزاده عزیز و صبوریهای بیدریغ

دوباره لبخند خواهی زد و عشق قصه ای ناتمام نخواهد بود

روزی که گلهای یاس وصف عطر نفسهای عاشقانه توست

و شب قصه بی انتهای دلدادگی

آنگاه که انتظار با قلب کوچکت بیگانه است

وقتی همیشه مشترک مورد نظر در دسترس است

و غریبه غریبه مانده است

روزی که معنای دوست داشتن دوست داشتن است

و واژه ها بازیچه نیستند

و چشمهای تو گریستن را نمی شناسند

و سهم عشق و زندگی یکی است

لبخند خواهی زد

و من تو را در دروازه یک طلوع دوباره زیباترین خواهم دید

 


نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


دوباره

سال جدید به سرعت سپری میشه. از بیماری من مدت نزدیک به سه ماه میگذره. هر چند از نظر ظاهری خیلی خوب شدم. اما اگه دقت کنم هنوز چشمم حالت عادی نداره و حین خندیدن دهنم کمی کجه. اما با توجه به وخامت اوضاعی که داشتم خیلی خوبه. هنوز زوده که دقیقا خوب خوب شه. شاید هم کاملا خوب نشه.

بهر حال ممنون از همه دوستانی که زنگ زدن و اس ام اس فرستادن.

ایراد کار اینجاست که من متاسفانه دیگه مثل قدیم نمی تونم خیلی کار کنم و خیلی هم مطالعه نمی تونم انجام بدم.

شاید هر کسی جای من بود با این شرایط که در واقع یه شبه سکته به شمار میاد حالا حالا ها خوب نمی شد. من روم زیاده. آخه از اینکه کسی واسم دل بسوزونه یا گمان کنه طاقتم کم یا بخاطر اونه و یا... بطور کلی از دشمن شاد شدن خوشم نمیاد. اینکه با همه سختی دارم عادی رفتار می کنم. هر چند شاید خیلی ها این نوشته ها را بخونن اما در حدی سالم هستم که قند توی دل کسی آب نشه.
امسال خیلی چیزها از دست رفت. یه زن بی شوهر و یه مادر بی فرزند برای همیشه از زندگیم پاک شد.

یه انتظار به بار نشست. و یه عزیز به خاک رفت. همینه زندگی.

با این همه گمان کنم سال خوبی باشه.

آرزو می کنم واسه همه سال شادی و خوشی باشه.

امیدوارم من از همه امتحانها و سختیها سر بلند بیرون بیام.

دعا می کنم سلامتم را کامل بدست بیارم.


نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


سال نو مبارک

 هم دل من..بيا در زيباترين لحظه تحول هستي، قراري بگذاريم..بيا قرار بگذاريم كه بر اساس اصول يك حس ، دوستي و احساسمان را حدس بزنيم...و حس را پايدار كنيم قراربگذاريم كه هميشه پاي يك كاج هميشه سبز و اگر نبود يك سروهميشه سبز و برافراشته ، و اگر نبود يك گل شمعداني هميشه سبز و خندان، زندگي را ملاقات كنيم..بيا قراربگذاريم كه هر طلوع صبحي ، بهانه اي باشد براي سلام به همديگر...بيا قرار بگذاريم كه چيزي شبيه عيد ، بهانه من و تو باشد براي لبخند

سال نو مبارک


نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


بی عنوان بی عنوان

شاید هنوز خیلی زود که باز آپ کنم وبلاگ را اما بعد از مدتها سری زدم گفتم عرض ادب کنم.

من هنوز یه شکل واقعی خودم در نیومدم. هنوز میخندم دهنم کجه و پلکم به راحتی بسته نمیشه. با اینکه درمان من از نظر شوک الکتریکی تقریبا تمام شده ولی گویا قراره این وضع برای یادآوری نتیجه روزها اندوه با من همیشه باشه.

تا روز سلامت کامل خدانگهدار


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


اگه یه روز صبح

اگه یه روز صبح بیدارشین و ببینین یه دفعه پلک یه چشمتون دیگه نمیزنه و وقتی می خندین و حرف میزنین دهنتون کج میشه و یواش یواش قیافه اتون عوض شده چه می کنین؟

من که خندیدم. فردا تاسوعاست. سال پیش واسه من این روز فاجعه بود. تاوان هم دادم. حالا هم قیافه ام تا اطلاع ثانوی به سمت چپ متمایله. آبی نذر کرده بود حاجتت برآورده شد. ادای نذر کن.

تا وقتی دوباره شکل اولم نمشم آپ تعطیل. ولی قیافه ام با حال شده ها کلی مسخره است. آب که می خورم مثل بچه ها سر و صدا میده و می ریزه. کلی تغییر دکوراسیون شده. وقتی خوب شد مفصل می نویسم.

سانی جون ناز ممنون اومدی

تا نمیدونم کی خدا نگهدار


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


مگه بارون از پشت پنجره..........

نمیدونم چرا با دیدن بارون به وجد نمیام. از پشت پنجره به بیرون نگاه کردم، آسمون ابری بود. اما آرزو نکردم بباره!!! ابرها را دیدم و برگشتم. مشغول ترجمه که بودم بارون هی به پنجره تلنگر می زد و می خواست منو تشویق به دیدن خودش کنه. اما من دل نمی دادم به این ترفند و خودم را مشغول نگه داشتم.

"ری را پاشو بیا بیرون را نگاه کن داره بارون میاد" و در حیاط خلوت را باز کرد.من مشتاق دویدم کنارش دستم و صورتمو گرفتم زیر بارون که قطره ها رو صورتم بشینن. "دوست داری بریم زیر بارون قد بزنیم؟"

"نه تو دوست نداری آبی، اذیت میشی". در حیاط خلوت را بستم و برگشتم.

پشت پنجره بودم. کی اومدم اینجا؟!!!!!!

آهان وقتی آّبی صدا زد. دور و برم نه آبی بود نه صداش.

لبخند زدم، مگه بارون از پشت شیشه پنجره هم میتونه رو صورت آدم بشینه؟!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


تازه فهمیدم....

دیروز یه اتفاق جالب افتاد. وقتی میخواستم برم خونه از تاکسی که پیاده شدم. دم ایستگاه مترو چشمم این آقایون گشت ارشاد را دید که ایستادند. اما خانومهای محترمشون را ندیدم. از اونجائی که به پوششم مطمئن بودم مهم هم برام نبود. حالا نگو این خانمهای محترم(!!!!!!!!!!) پشت سر من فلک زدن و من نمی بینم. ار پله های مترو شروع کردم پائین اومدن که دیدم یکی هی داد میزنه خانوم، خانوم.....یه خانوم دیگه هم جلوتر از من میرفت اما مانتوی خیلی بلند تنش بود. پیش خودم گفتم: حتما تو را صدا میزنه. اما باز اهمیت ندادم. یعنی خدائی نمیدونستم با منه،آخه موردی نبود. از همه پله ها پائین اومدم و اون خانوم هم همچنان صدا میزد. داشتم می پیچیدم سمت ورودی که یه دست روی شونم."خانوم".آخ که گیر افتاده بودم اساسی و قلبم به شدت میزد. جا خورده بودم.مگه من شما را صدا نمی زنم؟ چرا نمی ایستین؟ با یه لحنی که ضمن یه عالمه دلبری طلبکارانه هم نشون میداد. گفتم: من متوجه نشدم. امرتون. بیاین بریم بالا. گفتم : مشکلی هست؟ لبخند به لب با ناز و عشوه: مانتوتون یه کم، سکوت کرد. خب؟ باسنتون با ز سکوت و ناز. دلم میخواست به ایشون یادآوری کنم من لیزبین نیستم. اما خب نمی شد. شایدم اون از باسن من خوشش اومده بود. بیچاره تقصیر نداشت. حالا بیاین بریم بالا. لامذهب منو کلی پله بالا کشوند. بالای پله مافوقش با یه قیافه ای ایستاده بود که گمان می کرد مارگارت تاچره. با یه ژست وحشتناک. دلم می خواست شجاعت داشتم بهش می گفتم اونقدر ضایع هست که همین جوری هم آدم از دیدنش هنگ کنه. حالا بیرون مترو بودیم و ملت هم ایستاده بودند. گفتم: مانتوم میگین تنگه؟ خب عوضش می کنم. اینجا که مانتو ندارم.حالا بیاین تو ماشین. گفتم: مطلبتون را بگین. توی ماشین نمی خواد. می خواین پیش همه منو تابلو کنین. مثل چی این قسمت ماجرا ترس برم داشته بود.

کارت شناسائی دارین؟ من خنگ هم گفتم: آره. گفتم اگه بردنم بذار حداقل بیان بیارنم خونه. متولد چه سالی هستی ؟ باز هم با عشوه پرسید. گفتم:۱۳۵ وای منو تا پائین پله ها کشوندین.)توی دلم گفتم" جیگرتو خسته شدی؟

ولی خدائی نفس نفس میزدها. از این پشتکار برای جلب من کلی متحیر شدم. اگه تو همه کاراشون اینهمه پشتکار داشتن احتمالا متوجه نداشتن مدرک و تقلبی بودن مدارک علمی می شدن.!!!!!!!!!!

جاتون خالی رفتیم سوار ماشین شدیم. حالا بیشن کمی نفست جا بیاد. اون خانوم جیگر به من گفت. نشستم و حالا دیگه خندم گرفته بود. و شروع خنده از اونجا بود که این خانوم با انگشت دستش سن  منو با توجه به تاریخ تولدم میشمرد.که مجبور شدم کمکش کنم. بعد هم بهم گفت من در سن میان سالی هستم. با سنی که فقط کمی از ۳۰ سال فاصله گرفته. شکل یه تفریح بود. در عرض چند ثانیه ۳ تا خانوم دیگه سوار شدن که همه مانتو که چه عرض کنم. کت تنشون بود. اونجا معلوم شد مانتوی مشکل نداره. جیگر طلا جونم هم بهم گفت: شما که نه آرایش داری، نه موهات پیداست توی سن میانسالی چرا این مانتو را پوشیدی؟(حالا این مانتو نسبتا کوتاه فقط به فاصله چهار انگشت از زانوی من بود)

سر تون را درد نیارم. کلی جر و بحث کردیم که مشکل من چیه؟ چرا جلوی اونائی که ال و بل هستن نمی گیرین و ............نهایتا منو با گرفتن تعهد آزاد فرموده و گفتن بنویس با صحت و سلامت گشت ارشاد را ترک نمودم.

گمانم قبلا متنبه کردنشون یه روش دیگه بود. جیگر طلام گفت: بخاطر مانتوی نسبتا کوتاهتون باید تعهد بدین. منم گفتم:چششم کور،دندم نرم تعهد میدم می خواست چشمم همون موقع شما جیگرا گش ارشادو ببینه.

حالا پیاده شدم. میگه مانتوت را بکش پائین تر. گفتم: بابا منو ارشاد کردین به مانتوم که پارچه اضافه نکردین. گفت: آخه اونا و اشاره به اون خانوم ماگارت تاچر و آقایون که معلوم نیست نسبتشون با این خانوما چیه که دائم بهم با چشم و ابرو اشاره می کنن بعدا منو دعوا می کنن. اینجا دلم واسه خاک بر سریش سوخت. اوا خدا مرگشون که تو را دعوا می کنند

اومدم. سوار قطار شدم و کلی خندیدم. خدائی یه کم هم ترسیده بودم. اما زود زایل شد. کلی هم توی ماشین گشت تکیه پروندم و خندیدم که خانوم جیگر طلا گفت: شما میخندی من گیج شدم. گمونم هیجان زده شده بود که من پسندیدمش.

ما که اومدیم. اما کلی خندیدم.امیدوارم شما در این مخمصه نیفتین.

تازه بعد از متنبه شدن فهمیدم تمام این سی سال گذشته من شعورم نمی کشید بفههمم لباس مناسب چیه و چطور خودم را بپوشونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی یه سئوال: اینا (آقایون و خانومهای گشت ...) حالشون بد نمیشه اینهمه نگاه می کننن ببینن باسن کسی پیدا هست یا اینقدر به خ ش ت ک مردم خیره میشن ببینن مطابق با قانون هست یا نه؟!!!!!!!!!

اگه وب فیلتر شد. منو حلال کنین.

 

 


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


سر در گم

این روزا هم مشغول درسم هم به علل مختلف قاطی کردم. یکی از علتهاش این بود که روز ۵ شنبه دوستا اومدن پیشم و جاتون خالی  کلی با حال بود. از با حالیش قاطی نکردم. یکی از دوستام با کسی که دوستش داشت بهم زده بود و وقتی مسئله را تعریف کرد قاطی کردم.دختری که با پسره بود اومده و به دوستم گفته بود اونم با گریه که دست از سر فلانی بردار. من دوست دخترشم. میدونم تو را بیشتر دوست داره. واسه تو هدیه عید و والنتاین گرفته اما واسه من نه، تو را میاره سرکارو میبره خونه با ماشینش اما منو با آژانس میفرسته و ... اما من دوستش دارم. اگه آسیب جنسی ندیدی ولش کن بذار واسه من باشه. دوستم می گفت به دختره گفتم اگه ازش حامله هم بودم ولش می کردم که با تو بوده و به من ابراز علاقه کرده و هر بار پرسیدم که چه رابطه ای با تو داره گفته هیچی. کلی کفری بود. از دست پسره و دختره. کلی با من درد دل کرد. وقتی از این روابط می شنوم خودم یادم میاد. خندیدم به دوستم گفتم می خواستی بگی من یه دوست دارم که آژانسم واسش نمی گرفتن بفرستن خونه می گفتن برو. اما با ارادت تمام می رفتن خانم را می آوردند از ۴۵ دقیقه راه و مجددا بر می گردوندند. اونم تو کلی ترافیک اونم کسی که می گفت از ترافیک عصبی میشه. کلی به این مطلب خندیدیم. من از درد خندیدم و دوستم از اینکه من هنوز با همه چیز شوخی می سازم.

خلاصه ۵ شنبه را با این ناراحتی و غصه ری را دوست نازم که بخاطر اومدن بچه ها نتونستم ببینمش گذروندم. روز شنبه غروب خسته از دانشگاه میومدم. توی اتوبوس یه دختر سوار شد که به نظر من و جمع حاضر یه تخته اش کم بود. هی سئوال می کرد و واسه خودش می خندید. یه خانمی ازش پرسید کجا میری گفت: ولیعصر. از فردیس میام و ... بعد خانومه گفت: پیش کی میری؟ با یه حالتی گفت: پیش زیدمون. دلم می خواست یه کتکش بزنم. تو دلم گفتم ای داد تو هم! بعد چیزی تو گوش اون خانوم گفت که خانومه لبش را گاز گرفت. قابل حدس بود. گفت زیدم گفته میخواد با من ازدواج کنه. اما الان زوده. اسم زیدشم آرش بود. گفت سه ساله با همیم منو سر کار نمیذاره. گفتم توی دلم البته، ای خاک بر سرت که باور کردی و خودت را دادی دستش ما که سالمیم و تحصیل کرده با کلی ادعای فهم و کلاس و ... رو دست خوردیم ، اینه وضعمون.تو که هیهات.

داشتم دیوانه میشدم از بدبختی و سادگیش. شاید تنها فرقش این بود که درست نمی فهمید. کلی هم بخاطر زیدشون ذوق می کرد. اینقدر توی اتوبوس با خودم حرص خوردم که شب و فرداش از سر درد حال نداشتم. از خودم و زندگی و از همه آدمها منزجرم. هنوزم ناراحتم.

توی دلم گفتم یعنی فهم من هم اندازه همین دختر بوده که باور کردم کسی را که دوست داشتم. یعنی فهم ما که به شکست می خوریم همین قده.

کلی فکر و اعصاب خردی که هنوزم جوابی براش ندارم. خیلی دلم شکست وقتی دیدم نمی تونم بین خودم که ادعای داشتن همه تخته هام را دارم و عاقلم مثلا و اون دختر که به نظر میرسید دیوونه است تفاوت پیدا کنم. با خودم گفتم حتما من از این دختر خیلی خیلی کم عقلترم. تنها تفاوت ما اید اینکه اون تا کلاس پنجم درس خونده بود و من کمی بیشتر. اون وبلاگ نمی نوشت و من می نوشتم.


نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


هنوز در کوچه پس کوچه های خاطره گم شده ام

عزیز سلام

خوبی؟

سه چها روزه ازت بی خبرم. نیستی و این منو آشفته می کنه. امروز که با بدبختی تونستم چند ساعت داشته باشمت، عهد شکستم و به خاطر گذشته و فقط بخاطر شنیدن یه صدای آشنا گریه کردم و تو را عصبانی کردم. نه بخاطر یاد اون که بخاطر خودم و قولم. چقدر احساس کردم بازنده بودم.

ببخش. اما می دونستی من به اون گذشته وصلم و قبول کردی. میدونم که از اینکه گاهی سرکشی می کنم و گریه و گذشته مدام یادم میاد ناراحتی و شاید به همین خاطر میذاری میری. اما چاره ندارم. بذار پیش تو خودم باشم.

دیشب داشتم این شعر را زمزمه می کردم: همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب ز در نیاید به بهانه گدائی

یهو یادم افتاد که در را باز میذاشت که بیاد، بهانه نمیخواست من نمیفهمیدم که نیاز نیست سر بر این آستان به مراقبت بذارم. یه سری از مسائل برام بغرنج شده و میترسم از بر ملا شدنش و از طرف دیگه میخوام بگم به خانواده. تو پذیرفتی بذار همه قبول کنن. نگو نگم. باید راحت شد.

خیلی این روزا که نیستی زود رنج شدم و حساس. باز گریه. بهانه و غصه.

قولم را گذاشتم زیر پا.کاش میومدی. بی تو بیشتر احساس ضعف می کنم.

ببخش که با گریه و ناراحتی این چند ساعتمون خراب شد.

جبران می کنم. وقتی باز برگشتی خونه و دوتائی با هم بودیم. قول میدم هیچ یادی ما را جدا نکنه. آخه وقتی هستی من راحت بهت حرفهام را میگم.

خیلی سخته. این وضع و ...............

امروز توی کامپیوتر یه سری متن از یکی از دوستان دیدم. این به نظرم جالب اومد.

براي شنيدن صدايی كه دوستش ميداري همين لحظه هم بسيار دير است، افسوس خواهي خورد زماني را كه آن سوي سيم ها كسي بي احساس ميگويد: برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد !!!!

کاش کسی اینو میفهمید.

کی میای؟

من چند روز دیگه واسه با هم بودن لحظه شماری کنم. نمی خوای منو از کابوسهای شبانه و اندوه ممتد نجات بدی؟

 

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب


عزیز

عزیز سلام

خوبی؟ ببخش که این روزا که میرم کلاس تو را نمی تونم مدام کنارم داشته باشم. شنبه هم که از کلاس اومدم نشد با هم بیایم. بچه ها بودن. دیروزم که سر درد داشتم و مجبور به سکوت بودی.

از اینکه گاهی رهات می کنم معذرت. خوشحالم که صبور تر از منی. امروز حالم خوبه. دیدی که. گاهی پیش میاد قاطی می کنم. تمام پنج شنبه و جمعه که اصلا خودم نبودم و حالم بد بود با تو هم که رفتارم فاجعه بود. معذرت

گاهی از خودم خجالت می کشم. اگه پذیرفتم تو را پس این کارا چی. نپذیرفتم بهتره بگم. اما باور کن قبولت کردم و دوست دارم. تقصیر خودته که اجازه میدی به گذشته ام فکر کنم و سخت نمی گیری.

عرضم به حضورت که گل سر آبی رنگم شکست. یادت باشه گفتی فدای سرت میخرم یکی دیگه. این هفته هم که میخوام برم موهام را ...........فعلن نمیگم. تا خودت ببینی.

دیگه کارهام خوب پیش میره و همه چیز عالیه.

دوست دارم زودتر بیام خونه پیشت. اینجا همیشه جات خالیه. هر چند من همش باهاتم اما خونه من و تو هستیم و دنیای خودمون.

تا بیام مراقب خودت باش

 دوست دارم


نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط دریاماهی
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | ادامه مطلب



منابع آموزش زبان انگلیسی