|
|
کی میدونه چی پیش میاد. من مدت هست که اصلا خودم داره یادم میره. امروز دوستم رفت تا یه قصه ۱۲ ساله را با توجیه این مسئله که حق طلاق با مرد بوده و هست تمام کنه. میدونم داغونی عزیز اما گاهی باید رشته ها را پاره کرد. دیروز بچه ها می گفتن مثل ابر بهار گریه می کرد. من نبودم. مدتی هست سر کار نمیرم. داشتم دیوونه تر می شدم. آخه دیونه بودم. آخه چرا؟ واقعا اون همه عشق که بخاطرش با خانواده و همه و همه می جنگیم به این سادگی تمام میشه؟ دلم می خواست از شوهرش بپرسم همه سختی که کشیدی بدستش بیاری واسه این بود که بخاطر چیزه دیگه ای آتیشش بزنی؟ حقش بود؟ هی با خودم فکر کردم چرا اینهمه بی رحمانه؟ جوابی نداشتم. وقتی دوستم گریه می کرد و می گفت دلم از این میسوزه که عشقش نشبت به من تمام شد باز هم جوابی نداشتم. همه چیز ساده تموم میشه و راحت. بعد هم از نگاه یه مرد خب اتفاقی بود تمام. هر کسی راه خودش. برای یه زن هزار تا سئوال و یه دنیای نامطمئن. ملیحه جان من نمیدونم چی باید بگم و چکار کنم. این چند وقت به تو و همه چیز و خودم و ...فکر کردم. حرف و نظرهای همه را شنیدم. اتیشم زدن که گفتن التماس می کنم. داغ به دلم نشست از حرفهای مختلف.اما گذشتم. برای تو اما نسخه نمی تونم بپیچم. من دوباره صورتم بهم ریخته و روز از نو و روزی از نو. شاید مدتی نیام. هرچند اگه بخاطر ملیحه نبود بازم نمیومدم وب شاد باشین. واسه ملیحه نازنین دعا کنین. نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط دریاماهی |